✍🏻 سیّد اکبر موسوی
«از حسرتهایی که همیشه توی دلم مانده، وقتی بود که دیدم کنار مسجد شاه اصفهان مدرسهای علمیّه هست و طلبههایی آنجا حجره دارند و وقتی درهای مسجد را بستهاند، آنها میتوانند در آن فضای معنوی و در سکوتی شکوهمند بنشینند و تماشا کنند.
تجربهٔ نزدیک به آن، زندگی دو سه ماهه در مدرسهٔ عبّاسقلیخان مشهد بود. شش نفر یک حجره گرفتیم. حجرهای که به جز سیم برق و لامپ، هیچ رنگی از مدرنیته نداشت. سقف حجره بلند و هلالی بود. درِ چوبی قدیمی داشت. مدرسه دو طبقه داشت. حجرههای طبقهٔ دوم بالکن داشتند. توی آن بالکن میخوابیدم. روبرویش درخت کهنسال شاتوتی بود. شبها تا صبح توی حرم بودیم. نماز صبح را میخواندیم و برمیگشتیم حجره. بعد طلوع آفتاب میخوابیدیم تا سر ظهر. بقیهٔ روز به درس و بحث میگذشت. ورودی مدرسه، ایوانی مقرنس بود با کاشیهای آبی. حیاط مدرسه بزرگ بود و پر بود [از] درخت. یکهو از هیاهوی خیابان و دنیای آهن و دود به سکوت چهارصد سال پیش برمیگشتی. پیرمردی نگهبان مدرسه بود؛ انگار نگهبان تونل زمان بود. روبروی در، آن طرف حیاط، ایوانی بزرگ بود. آنجا مینشستیم و مباحثه میکردیم. چند روحانی پیر هم هرروز میآمدند و مباحثه میکردند.
... شاید گوشهای از دلم، فکری پنهان شده بود که مدرسههای قدیمی چیزی داشتند که در آنان عارفان و واصلان تربیت شدهاند. سقفهای هلالی و مباحثه در ایوانهای مقرنس و تماشای کاشیهای لاجوردفام که در میان آجرها خودنمایی میکردند، سهمی داشتند در معنویّت ...».
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* بخشی از یادداشتِ در جستجوی معبد از دست رفته؛ در: sama.blog.ir (یکشنبه، ۳۰ آذر ۱۳۹۹)