در یادداشت سابق، مطالبی از کتاب مقالات راشد تقدیم شد. اینک بخشهای خواندنیِ دیگری از سیرهٔ نورانی آنمرحوم از یادنامهٔ پربار ایشان - : با راستقامتان پهنهٔ اندرز - تقدیم میگردد.
🔹 مرحوم راشد در شرح حال خودنوشت خود مینویسد:
«از خاطرههای دورهٔ جوانیم، یکی این است که سالی بر سر موضوعی کوچک از پدرم قهر کردم و بیخداحافظی به مشهد رفتم. چون به مشهد رسیدم، از کردهٔ خود سخت پشیمان گشتم و دریافتم که در میان صدها میلیون افراد انسانی که در روی زمینند، و در سینهٔ هریک دلی میطپد، فقط دو دل هست که برای من میطپد و آن دو دل پدر و مادر من است و من قدر این دو دل را نشناختم و حرمت آنها را رعایت نکردم. خود را در همهٔ جهان بیکس و بیتکیهگاه میدیدم؛ زیرا از آنها که کس و تکیهگاهم بودند، به قهر جدا گشته بودم.
میاندیشیدم که نامهای بنویسم و پوزش بخواهم، امّا میترسیدم که خفیف گردم یا جواب نامهام را ندهند یا بگویند دیدی اعتنایت نکردند، خودت از درِ عذرخواهی بازگشتی.
سرانجام به خود جرأت دادم و نامهای مبنی بر اعتراف به تقصیر و طلب عفو نوشتم و به پست دادم. در این بیم و امید بودم که جواب چه خواهد بود که دیدم زودتر از موعد معمول، پاسخ مشروحی از پدرم رسید، مبنی بر منتهای لطف و مرحمت و تحسین و تمجید، بدون یک کلمه توبیخ یا تخفیف.
نوشته بود: «پس از رفتن نورچشمی، من و مادرت خیلی نگران بودیم که مبادا بر آن فرزند عزیز بد بگذرد، تا بحمدالله نامهات رسید و از دو جهت باعث مسرّت گشت: یکی باخبر گشتن از سلامتی آن نور چشمی، دیگر آنکه دانستیم آن نورچشم مکرّم در یاد پدر و مادر مهجور خود هست.»
آنگاه اظهار محبت فراوان کرده و نوشته بود هرچه لازم داری، از پول و اشیاء دیگر بنویس تا انشاءالله تدریجاً فرستاده شود و چیزهایی هم با مسافر فرستاده بود.
... زمانه پندی آزادهوار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است».
(با راستقامتان پهنهٔ اندرز: یادنامهٔ مرحوم راشد، ص۱۵، از شرح حال خودنوشت)
🔸 «اولاً سخت است که آدمی بتواند خودش را منصفانه و خالی از نظر خودپسندی تحلیل و توصیف کند و ثانیاً بیوگرافی حقیقی آن است که سرگذشت و اوصاف هرکس، از خوب و بد نوشته شود، در حالی که غالباً معمول چنین گشته که خوبیها و کمالات را بنویسند و بدیها و نواقص را نادیده میگیرند». (با راستقامتان پهنهٔ اندرز: یادنامهٔ مرحوم راشد، ص۱۸، از شرح حال خودنوشت)
🔹 «تأثیر ظلم در ویرانیِ اجتماع و زوالِ سعادت به اندازهای قطعی و محسوس است که میتوان مانند یک قضیّهٔ ریاضی ثابتش کرد». (با راستقامتان پهنهٔ اندرز، ص۲۹۰)
🔸 «انسان باید تا میتواند خود را شاد بدارد، و یک ملّت را هم [باید] طوری تربیت کنند که روح آن ملّت شاد بوده باشد. اگر روح قومی غمزده و ملول گشت، از آن مردم توقّع زندگی خوب و کار خوب و وفاداری و پایداری نمیتوان داشت. این کلام امیرالمؤمنین علی – علیه السّلام – را مکرّر عرض کردهام: لا وفاءَ للملول؛ آدم ملولِ خستهجانِ خستهروان در هیچ کاری وفا و استقامت و پایداری ندارد». (با راستقامتان پهنهٔ اندرز، ص۹۱ – ۹۲؛ به نقل از: سخنرانیهای راشد در رادیو ایران، ج۱۶، ص۳۹۰ – ۳۹۱)
🔹 دستنوشتهای از مرحوم راشد که پس از وفات در بین کاغذهایش پیدا شد:
«ای که بعد از مرگ، نام مرا میبری! مرا ملامت مکن. شرایط زندگی اجتماعی مانند رشتهٔ کوهی ممتد و ریشهدار است و یک فرد، کوچکتر از آن است که بتواند آنها را از میان بردارد. با این حال، اگر درّه و شکافی یافت و کوشش کرد که در پیچ و خم سنگلاخها و از کنارهٔ پرتگاهها رو به بالا حرکت کند و کورهراهی به ماورای قلّهها ایجاد کند، کار کمی نکرده است.
آیا میدانی هنگام حرکت در این راه باریک و سربالا، چه نفَسها زده و چه عرقها ریخته؟ و چهقدر چشمش سیاهی رفته است؟ آیا میدانی کسانی که ناظر حرکت او بودهاند، چه نعرهها کشیده و سنگها پراکندهاند و میخواستند او را به درّه پرت کنند؟
و آن که در یک محیط اجتماعی نرم و هموار صد سال عمر میکند، در اینگونه محیطها بهزحمت به پنجاه سال خواهد رسید. پس مرا ملامت مکن!». (با راستقامتان پهنهٔ اندرز، ص؟)
📚 با راستقامتان پهنهٔ اندرز: یادنامهٔ مرحوم راشد، به کوشش جعفر پژوم، تهران: سخن، طبع اول: ۱۳۸۷ ه ش، ۶۳۲ ص.