✍🏻 علی قنبری بیدگلی
صادق حسنزاده در جلد دومِ کشکول خود مینویسد: «میرزا علیاکبر محدّث (وفات: ۱۳۶۷ شمسی) فرمودند:
در واپسین لحظههای زندگی محقّق نامی آیةالله میرزا عبّاسقلی واعظ چرندابی (وفات: ۱۳۴۵) با جمعی از علماء به عیادتش رفته بودیم. ایشان به سختی نفس میکشید. پسرشان را صدا زد [و] گفت: برو سری به کتابفروشیها بزن، ببین کتاب تازهای چاپ شده یا نه؟! یکی از علماء حاضر گفت: حاج آقا، شما با این حال و وضع مگر حوصلهٔ مطالعه دارید؟ آقای چرندابی فرمود: اگر آدم چیزی را بداند [و] بمیرد بهتر است یا نداند [و] بمیرد؟ گفتم: بداند بهتر است. بلند شدیم و از محضرش بیرون آمدیم که ناگهان صدای شیون و گریه بلند شد و ایشان به رحمت الهی پیوست.
یکی از روحانیها فرمودند: در اوایل طلبگی در یکی از کتابفروشیهای تبریز بودم؛ دیدم صاحب آن به یکی میگوید: کتابخانهٔ چرندابی را به مبلغ ناچیزی خریدم، چند روز پیش یکنفر آمد [و] یک کتاب خطّی را برداشت [و] گفت: این چند؟ گفتم به شوخی و مزاح یک قیمتی بگویم. گفتم: هشتاد هزار تومان. آن شخص هم درآورد پول را داد. من تعجّب کردم. فکر کردم این کتاب هشتاد تومان بیشتر ارزش ندارد. کتاب را از دست او گرفتم [و] نگاهی انداختم؛ دیدم تمام آثار علمی [کذا] که شیخ بهایی در اصفهان ساخته و ابتکارات و اختراعات او را توضیح داده است و افسوس و صد افسوس که از آن کتاب ارزنده دیگر خبر و اطّلاعی نداریم».
📚 (جام عرفان، ص۶۵)
▫️ این ناچیز - علی قنبری بیدگلی - گوید: در کاشانِ ما، روحانیِ پیرمردی زندگی میکند که سالها در مشهد و قم در محضر علما درس خوانده و اکنون بیناییِ خود را از دست داده و خانهنشین است. خودشبه حقیر میفرمود: «با اینکه نابینا هستم، میگویم بچهها دستم را بگیرند و ببرند به کتابفروشی، با دستم کتابها را لمس میکنم و به کتابفروش میگویم: جدید چه دارید؟! (یعنی کتاب جدید چه آوردهاید؟) و کتابهایی میخرم و به منزل میآورم تا خانواده یا طلبهها برایم بخوانند». انشاءالله در آیندهای نزدیک از احوالات این پیرمرد خوشحافظه و لطیفمحضر بیشتر بنویسم. نام مبارکش شیخ مرتضی قاسمی است.