(خاطراتی از کتابفروشی‌های کاشان)

✍🏻 علی قنبری بیدگلی

دسترسی به کتاب در شهر کاشان، به‌واسطه‌ی «قرب منزل» با قم و تهران، هیچ وقت کار دشواری نبوده و این مسأله برای کتابخوانان ساکن این شهر همیشه یک امتیاز ویژه محسوب می‌شده است. با این همه، کمبود کتابفروشی‌های متعدّد، جامع و معتبر که رفع نیاز اصحاب مطالعه را بنماید، همیشه در این سامان احساس شده است. در دهه‌های اخیر البته تلاش شده با رونق‌بخشی به کتابخانه‌های عمومی، تا حدّ زیادی این نقیصه جبران گردد.

در زمان طلبگیِ ما در بیدگل، به‌گمان پنج کتابفروشی مهم محلّ تردّد حوزویان و کتابخوانان مذهبی بود و حقیر هم معمولاً سراغ‌شان می‌رفتم. یکی کتابفروشی یزدان‌خواه در بازار قدیم کاشان، دیگری خانهٔ کتاب، که جزو کتابفروشی‌های مدرن شهر به شمار می‌رفت و در چهارراه آیةالله کاشانی قرار داشت، سومی منزل آقای آفتابی در آران (که یک کتابفروشی بزرگ امّا غیررسمی به شمار می‌رفت)، نیز کتابفروشی المهدی در بازار هادی و بالأخره کتابفروشی آقای طاهایی، که در نزدیکی مسجد اعظم محقّق، روبه‌روی زایشگاه قدیم قرار داشت. برخی از این کتابفروشی‌ها لوازم‌التحریر نیز می‌فروختند. البته کتابفروشی‌های دیگری هم در گوشه و کنار کاشان و شهرهای اطرافش بود، ولی چون نیازهای طلبگی ما در آن بازه‌ی زمانی (از جامع المقدّمات تا شرح لمعه) با همان دو کتابفروشی (و البته نمایشگاه‌های مناسبتی در طول سال) برطرف می‌گشت، طبعاً به جاهای دیگر نمی‌رفتیم. افزون بر این‌که شهر قم نیز در همسایگیِ ما قرار داشت و آخرهفته‌هایی که اسباب مسافرت جور می‌شد، به قم می‌رفتیم و ضمناً کتاب نیز می‌خریدیم. جوری که همان دوران تحصیل در بیدگل، خیلی از کتابفروشی‌های اطراف حرم را می‌شناختیم و مراجعه کرده بودیم.

درباره‌ی کتابفروشی یزدان‌خواه و قیمت‌های خیلی ارزانِ کتاب‌هایش و البته انصاف و سجایای اخلاقیِ صاحب آن، به‌تفصیل در کانال چراغ مطالعه نوشته‌ام. بنابراین بهتر است که جانب قلم را در این‌باره فرو نهم و اندر احوال کتابفروشیِ آقای آفتابی داد سخن دهم. چه، بعید می‌دانم هیچ یک از طلّابِ آن سال‌ها حوصله‌ی پرداختن به این ظرایف را داشته باشد یا اندیشه‌ی چنین کاری به فکرش خطور کند.

البته آقای آفتابی را تنها اوحدیّ از طلّاب حوزه‌ی علمیّه‌ی کاشان (آن هم به یُمنِ معرّفیِ اساتید و روحانیون قدیمی) می‌شناختند و بودند کسانی که تازه پس از چند سال، نام وی را از همان «اوحدی‌ها» می‌شنیدند و به سراغ او می‌رفتند. دلیلش هم معلوم است؛ آقای آفتابی کتابفروشی رسمی نداشت و آرام و بی‌سروصدا در خانهٔ قدیمی و باصفای خود، واقع در محلّهٔ زینبیّهٔ آران، کتاب می‌فروخت.

آقای آفتابی سابقهٔ طلبگی در قم داشت، امّا معمّم نبود. به نظرم هیچ‌گاه در بیرون منزلش هم او را ندیده بودم. امّا در خانه، در زیّ طلّاب معمولی بود؛ پیراهن سفید آخوندی و زیرشلواریِ آبی یا نیلی‌رنگی می‌پوشید. نسبتاً نحیف و لاغراندام بود. محاسنی داشت و عینک ته‌استکانی هم می‌زد. در ایّامی مثل تابستان که هوا گرم بود، همان پیراهن را هم نمی‌پوشید و با زیرپیراهن سفید و راحتی پذیرای ما بود.

وی موهبتی الهی در حقّ بسیاری از طلّاب و فضلای کاشان و آران و بیدگل و غیره بود. پیرمردی که در زمانِ خود، واژهٔ کتاب کمیاب را عملاً برای ما بی‌مفهوم ساخت. هر کتابی از هر مؤلّفی، ولو هفتاد سال از چاپِ آن کتاب گذشته و مؤلّفش زیرِ خروارها خاک آرمیده و دَه کفن پوسانده باشد، در خانهٔ اسرارآمیزِ او پیدا می‌شد. لذا سال‌ها می‌گذشت و تازه می‌فهمیدیم کتابی که در گذشته به راحتی از وی خریده‌ایم، نایاب است و بایستی نهایت دقّت را در محافظت از آن به عمل آوریم.

در سرداب‌ها و اطاق‌های خانهٔ خِشتی و وسیعِ آقای آفتابی، هزاران جلد کتاب به طور منظّم و مرتّب بر روی هم انباشته شده بود و خود محلّ هر کتاب را دقیق می‌دانست. حافظهٔ عجیبی هم داشت. عناوین کتب و تعداد مجلّدات هریک، و نیز چاپ‌های مختلف هر کدام را خیلی روشن به خاطر داشت. بهترین تصحیح‌ها و چاپ‌ها را می‌شناخت و معرّفی می‌کرد. بسیاری از کتاب‌ها را هم خوانده و از محتوای آن‌ها آگاه بود. شرح حال مؤلّفین را می‌دانست و با بسیاری از نویسندگان عصری مرتبط بود و از آن‌ها خاطراتی نقل می‌کرد. به یاد دارم کتابچهٔ شیخ عبّاس قمی، مرد تقوا و فضیلت (تألیف علی دوانی) را که از او خریدم، می‌گفت: نسخهٔ منحصره‌ای است که از فرزند خود حاج شیخ عبّاس (مرحوم محدّث‌زاده) گرفته‌ام و ایشان از عنوان کتاب راضی نبود و اعتراض داشت و می‌گفت که این وصف را برای یک پیرمرد مقدّس و بازاری به کار می‌برند.

همهٔ این صحبت‌ها را همان‌روز در آغاز آن کتاب نوشتم و هنوز آن کتاب را دارم.

آقای آفتابی آدم خوش‌صحبتی بود. لذا رفتن به منزل او برای خوردن یک استکان چای و نشستن نزد وی و صحبت کردن پیرامون کتاب و چاپ و کاغذ و نیز مذاکره درباره‌ی احوالات عالمان دین و مواضع اجتماعی و دینی آن‌ها جزو تفریحات طلبگیِ ما بود.

باریابی به محضر ایشان هم مراحل ثابتی داشت و تقریباً همیشه همین‌جوری اتّفاق می‌افتاد: وسط هفته است و من در حجره یا کتابخانهٔ مدرسه یا منزل نشسته و مشغول مطالعه و تحقیق هستم. وسط کار، احتیاج و اشتیاق به کتابی پیدا می‌کنم که در کتابخانه‌ی مدرسه‌مان نیست یا حتماً باید نسخه‌ی مِلکی تهیّه کنم. با آقای آفتابی تماس می‌گیرم. همیشه هم پای تلفن است و کم‌تر پیش می‌آید که در خانه نباشد. کتابی را که می‌خواهم مثل همیشه دارد. قرار ملاقات می‌گذارم که معمولاً عصر و گاهی شب است. به منزلش می‌روم. از دهلیز تاریک و طولانی خانه وارد صحن دلواز و روح‌افزایش می‌شوم. آقای آفتابی بالای ایوان با ادب و تواضع ایستاده بود و منتظر است که از پلّه‌های حیاط بروم بالا و ضمناً با خوشحالی از ورود یک مشتری خیرمقدم می‌گوید. از پلّه‌های سنگیِ منتهی به ایوان، بالا می‌روم. مصافحه و احوالپرسیِ گرم ولی خیلی مختصری می‌کنم. سپس ما را به سمت اوّلین اطاق در سمت راست ایوان دلالت می‌کند و خودش می‌رود که چای بریزد و بیاورد. در مدّت کوتاهی که ایشان در آن اطاق نیست، به تماشای قفسه‌های کتاب می‌پردازم. کتاب‌های جدید و نورسیده هم همیشه به صورت افقی، روی زمین چیده شده و تا یکی دو متر بالا آمده است. بعد از اندکی تماشا، ایشان می‌آید و سینیِ چای را روی زمین می‌گذارد و صحبت می‌کنیم. استکان‌های کوچک چای که با دو سه جرعه و یک قند کوچک خوشمره زود خالی می‌شود. قندهای خوش‌طعمی که از جنسِ قندهای خانه‌ی مادربزرگ‌هاست و طعم قندِ خانه‌های خودمان را نمی‌دهد. یک چایی با ما می‌خورَد و کتاب «معهود» را برایمان می‌آورد. قیمت را که می‌پرسیم، از زیر عینک ته‌استکانی و ضخیمش نگاهِ نافذ و مرموزی می‌کند. کف دست‌هایش را با حالت التذاذ به هم می‌کشد، گردنش را قدری متمایل می‌کند و با اندکی چاشنیِ «تعارف قمصری»، قیمت بالایی می‌گوید. چانه می‌زنیم تا تخفیف دهد. همه‌ی این‌ها البته در زمانی است که کتاب اصولاً ارزان بود و ما اکنون قدر آن دوره‌ی طلایی را می‌فهمیم. روزگاری که هرچه اکنون در کتابخانه‌ی شخصی‌مان داریم معمولاً متعلّق به همان ایّام است و چه‌قدر نیک‌اقبال بودیم که کتب مورد نیازمان تا اواخر طلبگی را جلوتر خریدیم و گرفتار پریشانی بازار نشدیم.

امتیاز مجموعه‌ی آقای آفتابی کتاب‌هایی بود که از نوبت چاپش سال‌ها گذشته و نسخه‌هایش در بازار نبود، و یا به دلائلی دیگر چاپ نمی‌شد. ولی ایشان این‌طور کتاب‌ها را از سال‌ها قبل از انقلاب نگه داشته بود تا به محقّقی برساند.

بیاییم سراغ صحنه‌ی نمایش: کتاب‌ها را که می‌خریم، پول را در حضور خودمان می‌شمرد. (آن روزها هنوز استفاده از کارت‌های اعتباری و بانکی رایج نشده بود!) سپس بلند می‌شویم و ما را بدرقه می‌کند. وقتی می‌خواهیم از آن اطاق آرام‌بخش و زیبایش خارج شویم، می‌بینیم همهٔ کفش‌ها را منظّم جلوی در چیده است. (گاهی که فراموش می‌کرد کفش‌ها را جفت کند، خودش زودتر از ما جلوی در می‌رفت و کفش را جلوی پایمان جفت می‌کرد که بسیار خجل می‌شدیم و تصمیم می‌گرفتیم دوباره کتاب‌هایمان را از خودش بخریم!)

خلاصه، در سکانس آخر، روی همان ایوان می‌ایستاد و ما از پلّه‌ها پایین می‌آمدیم و تودیع کرده، از منزلش خارج می‌شدیم. این صحنه همیشه برای همه‌ی ماها تکرار می‌شد. دوباره که گذرمان به آن خانه‌ی قدیمی می‌افتاد، روز از نو و روزی از نو.

حُسنِ دیگرِ آقای آفتابی این بود که تنها به کتابی که می‌خواستیم و می‌خریدیم اکتفا نمی‌کرد، بلکه کتب مشابه دیگری هم می‌آورد و معرّفی می‌کرد. به‌گمانم گاهی کتاب را باز می‌کرد و در حال تورّق و نشان دادنِ صفحات مشخّصی می‌گفت: ببین! در اینجا هم مطالبی در مورد چیزی که می‌خواهی هست، این را هم ببر. البته لزوماً این کارهایش برای قالب کردن جنس‌هایش نبود؛ خودش از عشّاق کتاب بود، شیفتگان کتاب را از قیافه و گفتارشان می‌شناخت و از هیچ مساعدتی به آن‌ها دریغ نداشت.

به ندرت پیش می‌آمد که کتابی را نداشته باشد. اگر هم نداشت، مظانّ آن را به خوبی می‌دانست. ابتدا قول می‌گرفت که حتماً از او می‌خریم؛ سپس دلگرم می‌شد و می‌رفت و از زیرِ سنگ هم که شده، آن را پیدا می‌کرد و می‌آورد.

گاهی از اوقات هم که کتاب نفیس و نایابی به دست آورده بود، چون مشتریان و سلیقه‌هایشان را می‌شناخت، کتاب را به کناری می‌گذاشت تا مشتری خود به سراغش رود. سپس می‌گفت: این کتاب را ببر، حیف است، کمیاب است، معلوم نیست دوباره به دستم بیفتد، پولش را هم بعداً بده، مهم نیست، ولی خودت بردار.

روزی نسخهٔ کمیابی از چاپ اوّلِ کتابِ أحسن الجزاء فی إقامة العزاء علی سیّدالشهداء (که مطالب خاصّی پیرامون عزاداری و شعائر حسینی در آن آمده است) را تحصیل کرده بود. می‌گفت: چاپ‌های متأخّرش افتادگی دارد. مواضع حذف و تحریف را هم نشان داد. کتاب را با اصرار به من فروشاند و وجهِ آن را هم «به قید فعلاً» نخواست. این واقعه مصادف با آخرین روزهای تحصیل من در بیدگل بود. وقتی به حوزه‌ی قم هجرت کردم، مدّت مدیدی گذشت و دیگر هیچ‌وقت به سراغش نرفتم. با گذشتِ یکی دو سال تعلّل و نسیان، بالأخره طلبه‌ای را پیدا کردم که در بیدگل درس می‌خواند و به ایشان سر می‌زد. مبلغ را دادم تا به ایشان برساند. وقتی از نتیجه‌ی کار خبر گرفتم، گفت: تا اسم شما را شنید، هم کتاب را یادش بود و هم مقدار مبلغ را و تصادفاً از این تسویف و تأخیر هیچ ناراحت و دلگیر نبود.

بگذارید چرخشی به سال‌های دور داشته باشم. زمانی که هنوز نمی‌دانستم در آن سوی شهر و در فاصله‌ای نه‌چندان زیاد با خانه‌ی ما، خانه‌ای پُر از گنجینه‌ها و ذخائر علم وجود دارد و هیچ نشانی بر آن نیست. اوائل طلبگی بودم. بچه‌ای لاغراندام که از بلوغ فقط پانزده سال قمری‌اش را داشتم! شبی پاییزی، در خانهٔ پدربزرگم با شوهرخاله‌ام جناب حجّةالإسلام شیخ سعید آذرباد (واعظ و پیشنماز باسابقه در بیدگل) نشسته بودیم و از هر دری صحبت می‌کردیم. در اثنای گفت‌وگو، از کتاب حلیة المتّقینِ علّامه مجلسی سخن به میان آمد و من از احتیاجم به یک نسخه‌ی خوب از این کتاب برای مطالعه و استفاده و اتیان آداب مندرج در آن حرفی زدم. شیخ سعید از همان‌جا مرا برداشت و مستقیم به منزل آقای آفتابی برد. آقای آفتابی با روی گشاده برخورد کرد و از میان چند نسخه‌ی چاپی که از حلیة المتّقین داشت، چاپی که حاویِ رسالهٔ مکالمات حُسنیّه بود را درآورد و گفت: این نسخه برای شما مناسب است؛ در اغلب چاپ‌ها، این رساله را از انتهای کتاب انداخته‌اند.

آن موقع در ماه‌های اوّلِ طلبگی بودم. با اشتیاق زیادی حلیة المتّقین را خواندم و مترصّد شدم تا در فرصتی دیگر دومرتبه به خانه‌ی آقای آفتابی راه پیدا کنم. بعدها دیگر خودم به تنهایی رفتم و کم‌کم بعضی از دوستان را نیز بردم و همیشه وامدار لطف وی و شوهرخاله بوده‌ام.

غرض این‌که آقای آفتابی سال‌هاست که در گوشه‌ای از این پهنه‌ی گیتی، به دین و فرهنگِ این مملکت خدمت می‌کند و تاکنون احدی در خیال تجلیل از زحمات وی نیفتاده است. حدّاقل برای امثال نگارنده که زمانی ملجأ آن‌ها در امر کتاب ایشان بوده، دور از انصاف است که با تحریر چند سطری از او یاد نکرده باشیم. باشد که خداوند شفای عاجل بدیشان عطا کناد و همه‌ی ما را غریق بحر مغفرت و رحمت واسعه‌ی خویش گرداناد!

تذییل: تصاویر زیر را ظهر پنج‌شنبه، ۱۲ فروردین‌ماه ۱۴۰۰، برداشته‌ام:

📸 آقای ماشاءالله آفتابی، کتابفروش آرانی

📸 آقای ماشاءالله آفتابی، کتابفروش آرانی

📸 منزل قدیمیِ آقای ماشاءالله آفتابی در محلّهٔ زینبیّهٔ آران

📸 دالان منزلِ آقای آفتابی، پر از کارتُن‌های کتاب

📸 درخت انجیرِ حیاط منزل آقای آفتابی

📸 خانه‌ای قدیمی، روبروی خانهٔ آقای آفتابی