مرحوم سیّد محمّدحسن قاضی در مجلّد دوم از کتاب شریف صفحاتٌ من تأریخ الأعلام فی النّجف الأشرف، در آغاز فصلی که به نام مرحوم الهی طباطبایی گشوده، شرح حال خودنوشت عربیِ آنمرحوم را از روی خطّ ایشان خوانده و آورده است؛ چنانکه از عبارت آغازین فصل – : «وجدت مکتوباً بخطّه الشّریف» – معلوم میگردد. امّا در خوانش آن بسی تسامح به خرج داده است. گذشته از کلماتی که یا غلط خوانده، و یا از نزد خود چیزی افزوده و یا حذف کرده، و یا دو کلمه را جابهجا کرده است، گاهی چند سطر مهم را هم از قلم انداخته و نیاورده است!
به طور کلّی، فصل مربوط به مرحوم الهی در کتاب صفحات، یکی از سستترین مواضع این موسوعهٔ ارزشمند است که علاوه بر تحریفات آشکار در آن شرح حال عربی، مطلب درخوری نیز جمعآوری نکرده و دو حکایتی که نقل کرده، در منابع اصلیتری از راویان مستقیم آن درج شده است.
از مجموع آن فصل، تنها این عبارات زیبا را نقل میکنیم:
«السّیّد محمّدحسن الالهیّ شعلةٌ وقّادةٌ من النّبل و الذّکاء، و سراجٌ منیرٌ من التّقوی و صفاء النّفس. تَحَدَّثَ عنه مَن صَحِبَهُ سِنین و عرف سجایاه الخلقیّة و النّفسیة العالیة، و لا غرابة فیما ینقل عنه من أحادیث ممّا لا یتّفق و سلوکنا الاجتماعیّ الخاصّ».
امّا جناب قاضی در یادداشتی دیگر که اختصاصاً برای جلیل ملّاجوادی نگاشته و در ضمن کتاب مهر پنهان (ص۳۹ - ۴۰) به طبع رسیده، مطالب شایستهتری دربارهی مرحوم الهی مرقوم نموده است. ملّاجوادی علاوه بر نقل ناقص آن دستنوشته، خوانش ناموفّقی نیز از خطّ جناب قاضی داشته است که مجبور گشتیم همان مقدار از دستنوشته را که منتشر کرده است، مجدّداً بازخوانی کنیم.
در اینجا فرازهایی از این یادداشت زیبا را مرور کرده و در انتها، تصویر کامل آن را ضمیمه مینمائیم. مرحوم سیّد محمّدحسن قاضی مینویسد:
«درست به خاطر دارم و گویا السّاعه در برابر چشمم نمایان است که این دو برادر چون جان و تن به هم آمیخته را، نورینِ نیّرینِ ازهرین، طُهرَینِ طاهرَینِ مطهّرَین، که گویا فرصت داده شده بود که هروقت بخواهند بیایند، و هرمقدار خواستند نزد آقا بمانند (و برای دیگران، وقت ملاقات خیلی محدود و [؟] بود).
برادر بزرگتر که متأهّل بودند، علویّه را با خود میآوردند و نزد خانواده میماندند، و این عبارت را در یک یادداشتی پیدا کردم: کانت العلویّة تتململ من جلوسهما الطّویل). تا اینکه یکی از بچهها میرفت نزد آقا و تذکّر میداد. آنگاه حضرت آقا دستور میدادند: بروید! علویّهخانم منتظرند.
و اگر بخواهم بگویم که چه بحثها و صحبتهائی بین آنها ردّ و بدل میشد، خروج از مألوف صحبت است.
... در همان اوان، یعنی بعد از سفرشان، به خدمتشان در شادآباد تبریز رسیدم، به معیّت آیة الحقّ و العرفان، حاج سیّد احمد قاضی، عموی مکرّم و معظّم؛ الّذی لم أره فی فراش النّوم لیلاً و لم أره یطعم طعاماً کاملاً على مائدة فی [؟] طیله مدّة مکوثی فی داره أکثر من شهر.
ولی باز هم مطلب جدیدی از آن دو برادر در نظر ندارم؛ مگر اشتغالشان به تألیف کتاب سنن النّبی بنا به توصیهٔ استادشان، و وضع الأحرف الأولی لکتاب المیزان، و چند رسالهٔ کوچکترِ در دست تألیف نزد برادر کوچکتر.
قابل ذکر است که گویا گاهی حضرت آقا برای دوری دوستان خود گریه میکردند. آیةالله حاج شیخ علیاکبر مرندی – رضوان الله علیه – سؤال میکردند که: آقا! پس چرا امر به سفر کردی و آنها را از خود دور کردی؟ ایشان سبّابه مینهادند روی بینی (اشاره به سکوت) و میفرمودند که: آن وظیفه بود و این عاطفه و محبّت، و امثال این دو برادر نباید در نجف اشرف بمانند؛ بلکه باید بروند و دیگران از وجود مبارک و فیّاضشان بهرهمند گردند. و دو بیت شعر معروفشان را میخواندند.
و مناسب است که اشارهای به انصرافشان به تحصیل و تکمیل دروس ظاهریّه بشود. گویند که: هرگز این دو برادر در مجلس خاصّی در نجف دیده نشدند؛ از آن مجالس که معمولاً در شهری مانند نجف که هیچ وسیلهٔ ترفیه و وقتگذرانی و استراحت نداشت ...».