✍🏻 ابوالحسن احتشامی
«این مرد پیوسته عبوس است، و مثل آنکه از بدرقهٔ نعش برگشته، و یا کشتی مال التّجارهاش در دریا گرفتار حملهٔ زیردریایی شده است. نه میخندد و نه میخنداند، و فقط گاهگاهی در کلاس درس در دنبال بعضی مطالب بیمزه که خود بیان میکند، قهقهه سر میدهد، که دانشجویان از خندهٔ پرصدای او به خنده میافتند. و ضمناً اگر در حین تدریس، شاگردان درست به سخنانش گوش ندهند، به قدری کمحوصله و عصبانی میشود که مدّتی با تندی و با خشم ساکت مینشیند و یواشیواش با خود غُرغُر میکند. ولی کسی تاکنون به این سخنانی که او آرامآرام با خود میگوید اطّلاع نیافته است».
📚 (شکوفههای ذوق و ادب، ص۱۷)
«نمره به جانش بسته است و به بهترین شاگردان از ۱۴ بیشتر نمیدهد. و غالباً شاگردانِ نامرتّب و بازیگوش در درس او تجدیدی میشوند. و اگر دستبهکارِ توصیه و سفارش گردند، بدون تردید در امتحان موفّقیت نمییابند.
چای و سیگار دو محبوب و دو همدم دایمی او هستند. یا سیگار به لب دارد و یا چای به دست. و در منزلش نیز در اطاق کار و مطالعهاش که غرق در کتب و رسالات و نوشتههای متعدّد میباشد، همیشه بساط چای گسترده است. و او از شنیدن غلغل سماور و یا دیدن حلقههای بخار آب، لذّت خاصّی میبرد».
📚 (شکوفههای ذوق و ادب، ص۱۸)
«بنا به پیشنهاد مرحوم عمادالملک محسنی که در آن زمان وزیر معارف بود، برای تدریس ادبیّات فارسی در دبیرستانهای تبریز به آذربایجان رفت و مدّت یک سال نیز در این شهر گذرانید. در تیرماه ۱۳۰۶ به تهران آمد و در تشکیلاتی که مرحوم داور برای عدلیّه به وجود آورد شرکت جست. و در بادی کار وکیل عمومی گردید و مدّتی در شهرهای قزوین و همدان انجام وظیفه نمود. و چون شغل قضاوت روحش را معذّب میداشت، روزی بر اثر پیشآمدى شغل قضاوت را ترک گفت و دیگر به دنبال آن نرفت.
او خودش برای من نقل کرد: روزی که مشغول صدور حکم تعقیب یک آفتابهدزد بینوای مضطرّی بودم، ناگهان به یاد دزدانی افتادم که با فراغ خاطر، به پروندهسازی و رشوهخواری مشغول بودند. این منظره و این مقایسه، مرا طوری متأثّر و متنبّه ساخت که چشمانم پر از اشک گردید و در همان حال، قلم بر میز نهادم و دیگر گِرد آن شغل نگشتم.
احمد از سال ۱۳۰۸ بنا به دعوت مرحوم اعتماد الدّوله، رسماً وارد خدمت فرهنگ گردید و به تدریس در دبیرستانهای دارالفنون و شرف و تجارت و علمیّه پرداخت».
📚 (شکوفههای ذوق و ادب، ص۲۱)