✍🏻 ابوالحسن احتشامی
«پدرش شجرهنامهٔ خود را که سرتاسر از مجتهدین میباشند به زمان نادرشاه افشار میرساند. جدّ بزرگ او حاج محمّدباقر نائینی نام داشت که از مجتهدین معروف زمان ناصرالدّین شاه به شمار میرفت.
پدر کمالی، یعنی مرحوم حاج محمّدمهدی بلورفروش از بس در محضر پدران خود از حیض و نفاس و استنجاء و استحاله سخن شنیده بود، از تمام علوم دینی منجمله از فقه و اصول بیزار شده و به کفّارهٔ این تنفّر و انزجار، فرزندانش را از تحصیل علوم مانع شد. بنابراین حیدرعلی کمالی هم در کودکی از تحصیل علوم بیبهره ماند و از سنّ ۹ سالگی به کسب و کار مسگری، و پس از آن به یراقبافی پرداخت. و چون از این دو حرفه سودی ندید، بلورفروش شد و کسب پدری را ادامه داد.
او در سنّ ۲۳ سالگی متوجّه شد که چون کوری به دنیا آمده و چون کوری از دنیا خواهد رفت، و در اثر این تنبّه، پیش خود به خواندن و نوشتن زبان فارسی پرداخت. چون از کودکی داستانهای کتاب معروف ألف لیل را زیاد شنیده و با هوش و حافظه سرشاری که داشت تمام آن را به خاطر سپرده بود، بر آن شد که مطالب و عکسهای کتاب مزبور را با آنچه که در حافظه به خاطر سپرده تطبیق کند. مدّت ده روز از خانه بیرون نرفت و از صبح تا شام بر روی کتاب ألف لیل افتاد و توانست از تطبیق دادن مطالب محفوظه با عکسها و مطالب کتاب، حروف و کلمات را بشناسد و بنویسد.
چون مردّد بود که آنچه را مینویسد درست است یا نه، نوشتههای خود را به دوستی نشان داد و در اثر راهنمائیهای او نیز نوشتن و ترکیب کردن کلمات را آموخت و پس از ۲۶ روز موفّق شد که خواندن و نوشتن را به نحو شایستهای بیاموزد. سپس به مطالعهٔ اشعار شعرای بزرگ پرداخت و چون از فهم کلمات عربی عاجز بود، مدّت دو سال هم به تحصیل زبان عربی گذراند و کمکم احساس کرد که گاهی میتواند کلمات را پشت هم انداخته، به صورت شعر درآورد».
📚 (شکوفههای ذوق و ادب، ص۷۰ – ۷۱)
«مهمترین و مؤثّرترین حادثهٔ مهمّی که در زندگی، احساسات او را تحریک نمود و به انقلابش افکند، موضوع ازدواج اجباری کمالی بود.
او برادر بزرگتری داشت که بنا به تشویق پدرش، با یک دختر کور و افلیج ازدواج کرده بود. پس از دو سال، برادر بزرگ درگذشت و زن و یک پسر دوساله به جای بگذاشت. پدر، کمالی را در عین شباب [و] جوانی، یعنی در سنّ ۲۲ سالگی مجبور کرد که زن برادر را به زنی بگیرد و سرپرست برادرزادهاش گردد. این زن که هم کور مادرزاد بود و هم افلیج و آقابیبی نام داشت، از کمالی سه فرزند آورد و برای همیشه او را در آتش ناکامی و مهجوری افکند.
این زناشوئی عجیب و غریب چون تازیانهای، احساسات لطیف کمالی را که بالفطره جمالپرست و عاشقمسلک بود تحریک نمود و او را شاعری بدبین و مأیوس ساخت. کمالی خود در دیوانش، در مقدّمهٔ اشعار جانگذاری که دربارهٔ این زناشویی ساخته، چنین سروده است:
▫️ به خود چون نظر دوزم در زندگی
شود تیره چشمم ز بینندگی
▪️ مرا سرگذشتی بوَد پر الَم
نگویم اگر دل شکافد ز غم».
📚 (شکوفههای ذوق و ادب، ص۷۲)
«او – به طوری که گذشت – از آن زن کور، سه فرزند آورد که یک پسر و دو دختر بودند. یکی از دخترانش چهار سال پیش درگذشت و او امروز یک پسر و یک دختر و هفت نواده دارد. او در امر کسب و تجارت هم سود و بهرهٔ فراوان نبرد و غالباً کارهایش به ورشکستگی منجر شد. و از اینرو خانهٔ زیبایش را که در خیابان انتظام السّلطنه قرار داشت فروخت و سپس در ضلع جنوبی باغ شاه در امتداد خیابان منیریّه که غالبا از گِل و لجن و کثافت انباشته است، مسکن گزید و در همین منزل در زمستان اخیر بر اثر سکته جان سپرد».
📚 (شکوفههای ذوق و ادب، ص۷۶)