✍🏻 ابوالحسن احتشامی

«با زحمت و مرارت فراوان، پرسان‌پرسان خود را به منزل جناب فاضل که در بیغوله‌های امامزاده یحیی و در آغوش باغ پسته‌بک قرار گرفته، رسانیدم. تازه اوّل مصیبت از اینجا شروع شد؛ باید از هفت خوان، هفت هشتی و هفت در گذشت تا به درِ خانهٔ جناب فاضل رسید. بالاتر از همه پس از گذشتن از این معابر و از این دالان‌ها، وارد شدن به خانهٔ آقا کار آسانی نیست. از بس همه‌روزه شاگردانِ او به در خانه‌اش می‌روند و سر به سرش می‌گذارند، جناب فاضل از پذیرفتن واردین شانه خالی می‌کند.

در مقابل دری که به حیاط منزل جناب فاضل باز می‌شد ایستاده و ترسان و لرزان در را کوبیدم. زنی که ظاهراً خانم آقای فاضل بود پشت در آمد و در دنبال او جناب فاضل خود را به دالان منزل رسانید. نگاه حیرت‌آمیزی به سراپای من و مخبر عکّاس اداره افکند و چون خواست عذری بتراشد و ما را از سر خود وا کند به او مهلت نداده، گفتم: برای تنظیم شرح حال شما به اینجا آمده‌ام. جناب فاضل به تندی گفت: من اهل این حرف‌ها نیستم. و چون ایشان را متقاعد کردم که نظر مخالفی ندارم گفت: همین‌جا بنویسید. از شنیدن این سخن، هم من و هم مخبر عکّاس به خنده افتادیم، و بالأخره با هزار اصرار و پافشاری خود را به داخل خانه کشاندیم.

خانهٔ جناب فاضل خیلی نظیف و شسته و رُفته بود. یک درخت هلو و یک درخت بهشتی نار غرق در میوه چشمان ما را خیره ساخت، ولی جناب فاضل با شتاب ما را به اطاق کار خود دعوت کرد. تشک آقا در بالای اتاق نهاده شده و مقدار زیادی کتاب دور تا دور تشک انباشته شده بود. یک قلیان نی‌پیچ که تازه از زیر پک جناب فاضل خلاص شده در گوشه‌ای قرار گرفته، و تمام گنجه‌ها و قفسه‌های اتاق غرق در کتاب‌های مختلف بزرگ بود. در کنار اتاق نشسته و قلم و کاغذ به دست گرفته و شرح حال جناب فاضل را جویا شدم.

فاضل گفت: من در سال ۱۲۹۸ هجری در خراب شده‌ای که نمی‌خواهم نام آن را ببرم متولّد شدم. چون از نام خراب‌شده جویا شدم، با اکراه گفت: تون. تحصیلات ابتدائی را در شهر تون نزد میرزا حسین نامی فرا گرفته، در خردی کتاب سیوطی را آموختم. در سنّ ١٦ سالگی وارد مشهد شده و در محضر مرحوم ادیب نیشابوری به تحصیل فارسی و عربی پرداختم و همچنین نزد مرحوم میرزا عبدالرّحمن تحریر اقلیدس و هیئت و نجوم و حاشیهٔ ملّا عبدالله و شرح شمسیّه را تحصیل کردم و بعد به شهر اصفهان رفتم ...».

📚 (شکوفه‌های ذوق و ادب، ص۶۳ - ۶۴)

«شاگردان جناب فاضل از خوشمزگی‌ها و لودگی‌های جناب فاضل که همیشه از ته دل می‌خندد داستان‌ها و حکایات زیادی به خاطر دارند. از جمله می‌گویند: روزی یکی از شاگردان قدیمی فاضل که امروز او هم از استادان معروف دانشگاه به شمار می‌رود نزد جناب فاضل رفت تا از شرح حال جهانگیرخان قشقائی – فیلسوف مشهور، که مدّتی به جناب فاضل سمت استادی داشته – اطّلاعاتی بگیرد. جناب فاضل می‌گوید: سالیان درازی شاگرد او بودم و هرچه اطّلاع بخواهید می‌دهم، و بعد اضافه می‌کند: در مدّت زیادی که من با او بودم چیزی که زیاد نظر مرا جلب کرد رعایت اصول نظم و ترتیب در کارهایش بود؛ به طوری که همه‌روزه ساعت سه بعد از ظهر به مستراح می‌رفت و به قدری این کار دقیق و مرتّب انجام می‌گرفت که تمام شاگردان و دوستان جهانگیرخان ساعت‌های خود را از روی این عمل او کوک و منظّم می‌کردند!

... جناب فاضل که در حدود چهل و پنج سالگی متأهّل شده و از نعمت داشتن اولاد محروم مانده است، همیشه با شاگردان قدیمی خود درددل کرده و از آنها کمک فکری می‌خواسته است. یکی از شاگردان رند و قدیمیِ جناب فاضل می‌گوید: من حبّی دارم که اگر آن را بخورید بلافاصله صاحب یک پسر کاکل‌زری خواهید شد. فاضل با اشتیاق زیادی آن قرص را گرفته و شب با دقّت هرچه تمام‌تر آن را استعمال می‌کند، ولی از نیمه‌شب به دل‌پیچه و شکم‌روش شدیدی گرفتار می‌شود که کارش صبح به دکتر و درمان می‌کشد!

باز در چند سال قبل که جناب فاضل از نداشتن زن و همسر، سخت در عذاب بوده همواره به دوستان و آشنایانش گله و شکایت می‌برده است. چند نفر از شاگردان زیرک جناب فاضل از موضوع آگاه شده و برای گرفتن نمرات خوب در امتحانات آخر سال، به فکر فریب دادن استاد می‌افتند و به او مژده می‌دهند یک دختر بسیار خوبی که از خانوادهٔ مرادخان است برای او خواستگاری کرده‌اند. جناب فاضل از این مژده در پوست نگنجیده و به جبران این وعدهٔ وصل، نمرات خوبی به شاگردان مزبور می‌دهد و پس از ختم امتحانات چون از نامزد می‌پرسد می‌گویند: مُرد!

جناب فاضل اصولاً از کلاس بی‌سروصدا بدش می‌آید و دوست دارد همیشه با شاگردان خود سر به سر گذارد. شاگردان استاد که این موضوع را می‌دانستند یک روز قرار می‌گذارند که در اتاق درس ساکت و آرام بنشینند. جناب فاضل که از سکوت و آرامش اتاق حوصله‌اش سرمی‌رود، وسط درس فریاد می‌کشد: مگر امروز لال شدید؟ چرا حرف نمی‌زنید؟

هنگام تابستان هم یکی از ناراحتی‌ها و عذاب جناب فاضل تعطیل شدن مدرسه است و از این‌رو همه‌روز عصر به مسجد سپهسالار می‌رود و شاگردان هم که همه‌روزه منتظر آمدن او هستند او را در میان گرفته و به خنده و بذله‌گویی می‌پردازند. جناب فاضل با آن‌که در ۷۰ سال عمر خویش عقاید فلسفی خود را تغییر نداده، ولی تاکنون سه‌بار تغییر قیافه داده و با آن‌که از کودکی آخوند و معمّم بوده است، در سال‌هائی که کلاه پهلوی در ایران معمول گردید مجبور شد مدّت کوتاهی کلاه پهلوی بر سر بگذارد. ولی بعد در اثر توصیه و سفارش از استعمال کلاه پهلوی معاف گردید و مجدّداً به لباس آخوندی درآمد تا سال ۱۳۱۴ که نهضت شاپو پیش آمد. مرحوم اسماعیل مرآت – وزیر فرهنگ وقت – هرچه اصرار کرد که جناب فاضل عمامه را با کلاه لگنی عوض کند زیر بار نرفت. تا آن‌که روزی مرحوم فروغی نخست‌وزیر و مرآت وزیر فرهنگ به خانهٔ جناب فاضل رفته و مرحوم مرآت کلاه خود را به سر جناب فاضل گذاشت. فاضل با آن‌که در کلاس درس با این قیافه حضور می‌یافت ولی در بازگشت به خانه فوراً عمامه را به سر نهاد، و به جلد آخوندی خود می‌رفت.

این حال دوام داشت تا شهریور ۱۳۲۰ که فوراً کلاه فرنگی را برای همیشه به گوشه‌ای افکند و آن پالتو را به صورت لبّاده در آورد که هنوز هم آن را دارد و در فصل زمستان به تن می‌کند».

📚 (شکوفه‌های ذوق و ادب، ص۶۵ - ۶۸)

«منزل جناب فاضل با آن‌که خانهٔ تمیز و آبرومندی است و تمام اطاق‌های او با قالیچه‌های زیبا و نفیسِ کاشان مفروش شده، ولی صندلی پیدا نمی‌شود و مرحوم فروغی که غالباً به منزل او می‌رفت مجبور بود که روی زمین بنشیند و امروز هم تمام مهمانان خود را در هر مقامی که باشند در روی زمین پذیرایی می‌کند. چای و قلیان نی‌پیچ جناب فاضل هیچ وقت ترک نشده و همیشه در خانه، استکان چای در دست و نی قلیان در دهان دارد و لذّت او در چای خوردن، سر کشیدن چای در نعلبکی می‌باشد.

محاسن جناب فاضل از یک بند انگشت بلندتر نیست. ناخنش همیشه کوتاه و عمامه‌اش سفید و لباسش تمیز می‌باشد. در دوران کودکی با محرومیّت‌های زیادی مواجه بوده و غالباً با فقر و تنگدستی به سر می‌برده؛ ولی الحمد للّه امروز کار و بارش بسیار خوب و مخصوصاً به شکم بد نمی‌گذراند. از ترشی و شیرینی به هر غذائی میل و رغبت داشته، و به مسقطی علاقهٔ فراوانی دارد و امروز بهترین غذاها و تنقّلات را باید در منزل جناب فاضل یافت. جناب فاضل به بستنی هم بی‌میل نیست و غالباً به دکّان میوه‌فروشی جنب مسجد سپهسالار که بستنی آن معروف است می‌رود و یک بستنی صرف می‌کند.

او صبح خیلی زود یا به اصطلاح خودش: صبح مسلمانی نه صبح فرنگی‌مآبی، از خواب برخاسته و نماز را با طمأنینه می‌خواند. و اگر کلاس درس داشته باشد قبل از زنگ خود را به دانشکده می‌رساند و به قدری در این کار اصرار می‌ورزد که تاکنون سابقه نداشته دیرتر از ساعت مقرّر به کلاس درس حاضر شود. محضر درسش فوق‌العاده باروح و قابل استفاده است. درس را با تأنّی و ملایمت می‌گوید و گاهی هم حاشیه می‌رود و غالباً مطالبی مفرّح و اخلاقی بیان می‌کند و هیچ جلسهٔ درس او بدون خنده و تفریح پایان نمی‌گیرد.

فاضل به قدری در علوم عقلی و نقلی احاطه دارد که هر آیهٔ قرآنی را که اوّلش را بخوانند دنبال آن را می‌خواند و در ترجمه و تفسیر و شأن نزول آن مطالبی شیرین و شیوا بیان می‌کند که شنونده از شنیدن آن لذّت و استفادهٔ کافی می‌برد.

تکیه‌کلام فاضل در کلاس درس عبارت است از: ای بدبخت، ای بیچاره!

گردش عصرهای فاضل ترک نمی‌شود و غالب اشخاصی که در خیابان ژاله سکونت دارند همه‌روز طرف عصر، پیرمردی را می‌بینند که به آهستگی قدم می‌زند و گاهی تا نزدیک آب‌سردار و کارخانهٔ برق می‌رود و سپس به خانه مراجعت می‌کند.

جناب فاضل با آن‌که ماشاءالل‍ه عمر درازی نموده و موهای سیاه چون شبه خود را در آسیای دنیا سفید کرده است، باز جان خود را خیلی دوست داشته و از اتومبیل ترس فراوان دارد، و از این‌رو موقعی که می‌خواهد از این طرف به آن طرف خیابان برود، با دقّت هرچه تمام‌تر، چشمان گود و فرورفتهٔ خود را به گردش انداخته و وقتی هیچ ماشین از دور و نزدیک نیاید، آن‌وقت با عجله به آن طرف می‌دود.

و خدا نکند پس از صد و بیست سال موئی از سر جناب فاضل کم شود؛ زیرا نه‌تنها ایران، بلکه شرق، یکی از بهترین حکما و ادبای بزرگ و عالیقدرِ خود را از دست خواهد داد. ولی با وجود این ترس و وحشت، چندی قبل به همراهی آقای حسین نوّاب که از دوستان نزدیکشان می‌باشد، با طیّاره مسافرتی به مشهد کرده است ...».

📚 (شکوفه‌های ذوق و ادب، ص۶۸ - ۶۹)