✍🏻 ابوالحسن احتشامی

«نوزده سال است که به جوانان این مملکت تاریخ یاد می‌دهد. ترجمهٔ ورتر او، مونس دلدادگان و عشّاق است. نوشته‌های تاریخی او، سبک جدیدی در تاریخ‌نویسی پدید آورده است.

او گرچه خود استاد دانشگاه است، ولی می‌تواند به خویشتن ببالد که جدّ مادری‌اش مرحوم آقا على حکمی، و همچنین جدّ بزرگش مرحوم ملّا عبدالل‍ه زنوزی نیز، از حکماء و فلاسفه و مدرّسین مشهور و بسیار بزرگ زمان قاجاریّه بوده‌اند.

آقای علی حکمی، معاصر ناصرالدّین شاه و مدرّس مدرسهٔ مادرشاه بود. جثّه‌ای ضعیف و کوچک، و اندامی لاغر، و چشمانی نافذ و آتشین، و هوشی فوق العاده و سرشار داشت. او که مدرّس فلسفه و حکمت در مدرسهٔ مادرشاه بود، روزی در اثر اختلافی که پیش آمد مجلس درس را ترک گفت و به خانه رفت و تمام شاگردانش نیز از او تبعیّت کردند و مدرسهٔ مادرشاه را ترک گفتند و در منزل شخصی او به تحصیل و تعلّم مشغول شدند.

جدّ بزرگش مرحوم ملّا عبدالل‍ه زنوزی هم یکی از حکمای بزرگ و به‌نام زمان فتحعلیشاه بوده است. روزی در یک جلسهٔ درس به او خبر دادند که کوچهٔ خانه‌اش پر از فرّاش‌های شاه شده. ولی او بدون اینکه بدین امر توجّه کند به تدریس خویش ادامه داد. ناگهان نوکرش سراسیمه به اطاق درس دوید و فریاد زد صاحب‌منصبان شاه به خانهٔ او می‌آیند. و پس از چند لحظه فتحعلیشاه خود وارد مجلس درس گردید و چون ملّا عبدالل‍ه اصلاً حرکتی نکرد، شاه مانند سایر طلّاب در گوشه‌ای نشست. ملّا عبدالل‍ه بدون آن‌که به شاه توجّه کند به تدریس پرداخت. فتحعلیشاه مثل سایر طلّاب نیز کتابی باز کرد و به مطالعهٔ مطلبی که او تفسیر می‌کرد مشغول گردید. پس از پایان درس، فتعلیشاه از بهترین شاگردان او سؤال کرد و به آن کسانی که مدرّس معرّفی نمود، به هریک جایزه‌ای بخشید و برای تمام شاگردان، ماهیانه‌ای اضافه بر آنچه می‌گرفتند تعیین کرد. هدیّهٔ مهمّی هم به ملّا عبدالل‍ه تقدیم داشت و از جلسهٔ درس خارج شد.

این دو مرد بزرگ و دانشمند از مفاخر خانوادگی نصرالل‍ه فلسفی هستند که کنت دو گوبینو، سفیر معروف فرانسه در دربار ایران و نویسندهٔ نامی فرانسه، با احترام و تجلیل کامل در کتاب مذاهب و فلسفه‌های آسیای مرکزیِ خود از آنان یاد کرده و جریان فوق را در شرح حال آن‌دو متذکّر شده است».

📚 (شکوفه‌های ذوق و ادب، ص۱۱۱ – ۱۱۳)

«فلسفی با آن‌که زیاد شکم‌چران نیست و به کیفیّت و کمّیت غذا توجّهی ندارد و به‌اصطلاح، بیشتر به دنبال غذای روح یعنی سرچشمهٔ لذّت و مستی است، ولی همیشه در خانه‌اش تنقّلات گوناگون مخصوصاً گز مغزپستهٔ اصفهان و پستهٔ خندان دامغان موجود است و شاید آن را برای شکرلبان و شیرین‌دهنان ذخیره کرده است که با شیرینی و خنده دل‌شان [را] به دست آورد.

... او با آن‌که از موسیقی ملّی لذّت می‌برد، معتقد است که خالی از نقّالی نیست و مانند موسیقی فرنگی تنوّع ندارد. و به شوخی می‌گوید که: از شنیدن موسیقی خودمان همیشه به یاد ناکامی‌ها و بدبختی‌های زندگی می‌افتم، و تأثیر شور و سه‌گاه و همایون در من یکسان است».

📚 (شکوفه‌های ذوق و ادب، ص۱۱۷ – ۱۱۸)

«هنگامی که حزب عدالت را آقای علی دشتی تازه تأسیس کرده بود، یکی از دوستان آقای فلسفی که از انتخاب نام عدالت برای حزب متعجّب بود، از او پرسید: راستی متعجّبم که برای چه اسم این حزب را عدالت گذاشته‌اند؟ فلسفی فوراً در جواب گفت: تعجّبی ندارد! مقصود از ع و دِ اوّل این کلمه، آقای علی دشتی مؤسّس آن است و بقیّه هم آلت‌اند!

این شوخی مناسب به قدری در تهران معروف شد که آقای دشتی از دوست قدیم خود رنجید، و نزدیک بود که حزب عدالت نام خود را تغییر دهد، و یکی دو نفر از شعرا نیز این مضمون را به نظم آوردند*».

📚 (شکوفه‌های ذوق و ادب، ص۱۱۴)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* در پاره‌ای از یادداشت‌های ایرج افشار، یکی از آن اشعار این‌گونه نقل شده است: عینش علی است و دال، دشتی  /  باقی همه آلت است، مشتی.