✍🏻 علی قنبری بیدگلی
🎵▫️ تأثیر صدای خوش و لحن زیبا را - حتّی اگر هیچ موزیکی هم همراهِ آن نباشد، و حتّی اگر آوازی هم خوانده نشود - نمیتوان منکر شد. عبارات و حکایات نسبتاً زیادی هم از اندیشمندان مختلف - با سلایق گوناگون فکری - نقل میشود که کاری با آن ندارم؛ تنها به دو مواجههٔ مستقیم خودم با این مقوله اشاره میکنم. دو برخورد متفاوتی که در یک لمحه، کَندهشدنِ خودم را از عالم طبیعت و محیط اطرافم حس کردم. و جالب اینکه هردو ماجرا هم به نوعی با سفر به خوزستان مربوط میشود.
🎬 ده سال پیش، برای برخی انگیزههای معنوی به خوزستان میرفتم. اتوبوس بود و راهِ طولانیِ مرکز ایران تا جنوب و من هم بدسفر. طبعاً راحت نمیگذشت؛ امّا به ملاحظهٔ همان انگیزهٔ معنوی، تلخیهای این سفر دراز را تحمّل میکردم. بعد از ساعتها رانندگی و پیمودن راه، شبهنگام برای نماز در اطراف یکی از شهرهای عربنشین خوزستان، توقّف کردیم و پیاده شدیم. پس از فراغت از تطهیر و نماز، در همان محوّطهٔ کنار جادّه، متوجّه منازل مسکونی و مسجدی شدم که در همان تاریکی شب و تیربرقهای کمفروغ جادّه، از پشت گاراژهای اتومبیل رخ مینمودند. شب جمعه بود و عربِ جوانی در آن مسجد دعای کمیل میخواند و صدایش از بلندگوی روی مأذنه و گنبد مسجد به گوش میرسید. خدا میداند لحنش به قدری دلربا بود که تمام آن محوّطهٔ نیمهتاریک و بیابانهای طرف دیگر را در هالهای رازآلود و مرموز فرو برده بود. به قدری مجذوب شده بودم که نه میتوانستم به صدای دیگری گوش فرا دهم و نه اساساً به مطلب دیگری توجّه کنم. در واقع، خودم را خارج از جوّ احساس میکردم و: دگر هرچه دیدم خیالم نمود! فقط میخواستم همانجا روی آن خاکها بنشینم تا دعا تمام شود؛ آنگاه از همان راهی که به خیال خود در جستجوی معنویّت آمدهام بازگردم. بعدها دیگر هیچوقت چنین صدای محزون و لحن عربی را از هیچ جای دیگری نشنیدم؛ با اینکه سالهاست در جستجوی چنان صدا و چنان حالی بودهام.
🎬 بار دوم هم از خوزستان و از دیدار یک دوست بازمیگشتم. تعطیلات نوروز را به شهرشان رفته بودم تا دو سه روز کنارش باشم و رفع دلتنگی کنم. در حین بازگشت، زمانی که به اصفهان رسیده بودم و قصد داشتم که از آنجا به کاشان بروم، نزدیک اذان صبح بود. عَرض خیابان مجاور ترمینال کاوهٔ اصفهان را پیمودم و در آنسوی خیابان، برای نماز به مسجدی به نام مبارک «امام حسن مجتبی» رفتم. از بدو ورود به مسجد، صحنههای عجیبی میدیدم و دائماً فکر میکردم که در خواب هستم و اینها را در عالَم رؤیا تماشا میکنم. در همان صحن مسجد، روی یک میز، یک سینی استکان آبجوش به همراه شاخهٔ نبات قرار داده بودند. وقتی پرسیدم: اینها برای چیست، گفتند: تا نمازگزاران مسجد، خواب از سرشان بپرد و یا سحرخیزان نشاطی حاصل کنند و رفع کسالت بشود تا با نیروی تازهای نماز بخوانند. از آن آبجوش و نباتها نخوردم. وضو گرفتم و در صف آخر نشستم. امامجماعت که شروع به خواندن حمد و سوره کرد، جوری تغنّی نمود که یکدفعه همان حالِ یک سال پیش در اثر خواندن آن جوان عرب به من دست داد. در یک آن، فاصلهٔ بین جسم و روحم را به خوبی احساس کردم و حقیقتاً از صدای دلربا و نرم و لطیف آن پیشنماز، مست و بیخود از خود شدم.
🎶▫️ بعدها که برای بعضی از رفقای اصفهانی قضیّه را نقل کردم، آنها هم تجربهٔ مشابهی داشتند و از امامجماعت آن مسجد و نماز صبحهایش تعریف کردند. اکنون ده سال از آن سحر مبارک و فرخنده میگذرد و من هرروز صبح که برای نماز برمیخیزم، با خود میگویم: برای یکبار هم که شده، اصلاً به قصد خواندنِ نماز صبح در آن مسجد روحنواز و جانپرور به اصفهان خواهم رفت؛ آبجوش و نبات خواهم خورد، نماز صبح خواهم خواند، از خود بیخود خواهم شد و بازخواهمگشت. امّا هنوز توفیق به دست نداده و حسرت شنیدن آن دو صدای بهشتی - که سالهاست مرا سردرگم و بیچارهٔ خودش کرده - روی دلم نشسته است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* این یادداشت را ابتدا برای کانال alef_raa@ نوشتم که در تاریخ ۵ آوریل ۲۰۲۱ در آنجا منتشر شد، و اکنون در اینجا با مختصری ویرایش بازنشر میشود.