✍🏻 علی قنبری بیدگلی
در این نوشتار، سه حکایت جالب در مورد سه مواجهه با مدّعیان قدرتهای باطنی و معنوی خواهید خواند. حکایت اوّل برای حجّةالإسلام فاطمینیا اتّفاق افتاده است؛ حکایت دوم از آیةاللهالعظمی شبیری زنجانی است؛ و حکایت سوم را نیز نگارنده گزارش میکنم.
حکایت اوّل
از جناب فاطمینیا در یکی از منبرهایشان شنیدم که گفتند:
«رفیقی داشتم که بندهٔ خدا خیلی ساده و زودباور بود، و گاهی به برخی افراد مدّعی، اعتقاد پیدا میکرد. روزی به من گفت: آقایی هست که احضار ارواح میکند؛ باید بیایی تا باهم نزد او برویم و کارش را از نزدیک ببینیم. من که از همان اوّل میدانستم آن آقا شیّادی بیش نیست، ولی چون با اصرار دوستم مواجه شدم، با اکراه، همراهیاش کردم. به منزل شخصی رفتیم و آن آقا هم دعوت بود. بنا شد کارش را شروع کند. آینه آورد و یک کاسهٔ آب و یک پارچهٔ بزرگ سفید به پهنای اتاق. همان موقع میدانستم کارهایش دروغین است. ولی به احترام دوستم چیزی اظهار نکردم. او هم با چه شور و اشتیاقی غرق تماشا و لذّت بردن بود. اندکی طول کشید و آن آقا اورادی را زمزمه نمود و کارهایی کرد. سپس گفت: روح حاضر و آماده است؛ هر سؤالی میخواهید بپرسید!
دوست من با حالت اعجاب خاصّی گفت: از روح بپرس که نظر آیةالله حکیم دربارهٔ تراشیدنِ ریش (حلق لحیه) چیست؟ من به دوستم آهسته گفتم: آخِر این چه سؤالی است؟ آقای حکیم زمانی که زنده بود، ریشتراشی را حرام میدانست؛ حالا که مُرده، نمیآید حلال کند!
آن آقای مدّعی هم تأمّلی کرد و قیافهای گرفت و گفت: روح میگوید که آقای حکیم تراشیدن ریش را حرام میداند!
این دوست ما خیلی شگفتزده شد. به من گفت: تو هم سؤالی بپرس. من هم به آن آقا گفتم: من هم سؤالی دارم، لطفاً از این روح بپرسید. سپس گفتم: از روح بپرسید که بهترین شرح تائیّهٔ کبرای ابن فارض که هنوز چاپ نشده، نسخهٔ خطّیاش در کدام کتابخانهٔ دنیا نگهداری میشود؟!
آن آقای مدّعی قدری تعلّل کرد و آخرش گفت: روح از سؤال شما ناراحت شد و قهر کرد و رفت!».
حکایت دوم
آیةاللهالعظمیٰ شبیری زنجانی میفرمایند:
«... روزی یکی از مریدان آن شخص [مدّعی] به منزل حاج آقا رضا صدر رفت. به او گفتم: اگر مرادت ادّعا میکند که از غیب و آینده خبر دارد، سه کتاب مورد نیاز شیعه است، ولی از آنها اطّلاعی در دست نیست. یکی کتاب مدینة العلم شیخ صدوق، دوم نسخهٔ عربیِ تاریخ قم، و سوم نسخهٔ تاریخ نیشابور حاکم نیشابوری؛ اینها کجاست؟ ما به این سه کتاب نیاز داریم. و قرار شد او از طریق مرادش از آن کتابها خبری بیاورد. آن مرید رفت که رفت و دیگر از او خبری نشد، و الآن هم هرگاه من را میبیند، خیلی با بغض از کنار من رد میشود!».
📚 (جرعهای از دریا، ج۴، ص۵۸۰ - ۵۸۱)
حکایت سوم
نگارندهی سطور نیز مواجههای با برخی مدّعیان احضار روح داشتهام که خواندنش بیرون از لطف نیست. این واقعه در قم اتّفاق افتاد و به جهت مصالحی از ذکر جزئیّات آن درمیگذرم. حاصل آنکه به یکی از این مدّعیان، پس از آنکه خیلی گرد و خاک میکرد و کرّ و فرّ مینمود، گفتم: میرزا حسن ورزنه، از حکمای اصفهان، قصیدهای در هجو آقا باقر مسجدشاهی اصفهانی دارد، پس از آنکه به فتوای مسجدشاهی، وی را به اتّهام دروغینِ شرب خمر، حدّ زدهاند. روی احترامی که مورّخین اصفهان برای فقیهی مثل شیخ محمّدباقر مسجدشاهی قائل بودهاند، آن قصیده را که از قضا خیلی شیوا و غرّاء هم بوده، نیاوردهاند، و این باعث افسوس من است. روح میرزا حسن ورزنه را احضار کنید و از او بخواهید که قصیدهاش را بخواند و من یادداشت کنم!
این را که گفتم، این جواب آمد: دیگر حالش نیست، باشد یک وقت دیگر!