گاهی که دلم از دنیا و آدمهایش میگیرد، به کتابچههای معطّری پناه میبرم که حسّ حضور خدا را برایم بیشتر تداعی میکند. درّة التّاجِ این کتابچهها، مناجاتنامهٔ خواجه عبدالله انصاری است که سطر به سطرش، نور و روشنایی به روان آدمی میتاباند.
سنّت مناجاتنامهنویسی، و ساختن و پرداختن الهینامهها و خداینامهها، از زمانهای دور در بین نویسندگان مسلمان رواج داشته و تا زمان حاضر نیز امتداد یافته است. از میان نثرهای معاصر، الهینامهٔ استاد حسنزادهٔ آملی را نمیتوان نادیده گرفت. حدّاقل بعضی از فقراتش سوز و گداز خاصّی دارد و پرپیداست که از خامهٔ صاحبِ دلی شکسته و سینهای سوخته، بیرون تراویده است.
در نوشتار حاضر، فقراتی از این الهینامه تقدیم شده است که روا نبود در لابلای عبارات این رساله، گم شوند. روی سلیقهٔ شخصی، باید گفت: این فقرات یک طرف، و مابقی رساله در سویی دگر:
🔹 الهی! به حقّ خودت حضورم دِه، و از جمال آفتابآفرینت نورم دِه. (الهینامه، ص۷)
🔸 الهی! ما همه بیچارهایم و تنها تو چارهای، و ما همه هیچکارهایم و تنها تو کارهای. (همان، ص۷)
الهی! چون تو حاضری چه جویم، و چون تو ناظری چه گویم؟ (همان، ص۸)
الهی! بسیار کسانی دعوی بندگی کردهاند و دم از ترک دنیا زدهاند؛ تا دنیا بدیشان روی آورد، جز وی همه را پشتپا زدهاند! این بنده در معرض امتحان درنیامده شرمسار است! به حقّ خودت، ثبّتْ قلبی على دینک. (همان، ص۸-۹)
الهی! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمندهام، از انس و جان شرمندهام، حتّی از روی شیطان شرمندهام، که همه در کار خود استوارند و این سستعهد، ناپایدار. (همان، ص۹)
الهی! رجب بگذشت و ما از خود نگذشتیم؛ تو از ما بگذر! (همان، ص۹)
الهی! همه گویند: خدا کو؟ حسن گوید: جز خدا کو؟! (همان، ص۱۰)
الهی! اگرچه درویشم، ولی داراتر از من کیست، که تو دارایی منی! (همان، ص۱۱)
الهی! روزم را چون شبم روحانی گردان، و شبم را چون روز نورانی. (همان، ص۱۱)
الهی! اگر ستّار العیوب نبودی، ما از رسوایی چه میکردیم؟ (همان، ص۱۲)
الهی! مست تو را حد نیست، ولی دیوانهات سنگ بسیار خورد. حسن مست و دیوانهٔ تو است. (همان، ص۱۲)
الهی! ذوق مناجات کجا و شوق کرامات کجا؟ (همان، ص۱۲)
الهی! اثر و صنع توام؛ چگونه به خود نبالم؟ (همان، ص۱۲)
الهی! کلمات و کلامت که این قدر شیرین و دلنشیناند، خودت چونی؟ (همان، ص۱۳)
الهی! چون است که چشیدهها خاموشاند و نچشیدهها در خروش؟ (همان، ص۱۴)
الهی! تو پاک آفریدهای، ما آلوده کردهایم. (همان، ص۱۵)
الهی! اگر گُلام و یا خارم، از آنِ بوستان یارم. (همان، ص۱۵)
الهی! اگر بخواهم شرمسارم، و اگر نخواهم گرفتار. (همان، ص۱۷)
الهی! نبودم و خلعت وجودم بخشیدهای، خفته بودم و نعمت بیداریام عطا کردهای. (همان، ص۱۷)
الهی! توانگران را به دیدن خانه خواندهای، و درویشان را به دیدار خداوند خانه. آنان سنگ و گِل دارند، و اینان جان و دل. آنان سرگرم در صورتاند و اینان محو در معنا. (همان، ص۱۸)
الهی! خوشا آنان که همواره بر بساط قرب تو آرمیدهاند. (همان، ص۱۸)
الهی! عقل و عشق، سنگ و شیشهاند؛ عاشقان از عاقلان نالند، نه از جاهلان. (همان، ص۱۹)
الهی! آن که تو را دوست دارد، چگونه با خَلقات مهربان نیست؟ (همان، ص۱۹)
الهی! این آفریده که بدین پایه مهربان است، آفرینندهٔ وی و در چه پایه است؟ (همان، ص۲۰)
الهی! خفتگان را نعمت بیداری دِه، و بیداران را توفیق شبزندهداری و گریه و زاری. (همان، ص۲۰)
الهی! وای بر من اگر دلی از من برنجد. (همان، ص۲۱)
الهی! آن که سحر ندارد، از خود خبر ندارد! (همان، ص۲۳)
الهی! آن که عالم است عامل است؛ این خفته، صنعتگر است نه دانشور. (همان، ص۲۳)
الهی! شکرت که در لباس دوستانت هستم، مرا در عداد دوستانت بدار. (همان، ص۲۴)
الهی! در صورت انبیایم داشتی، در سیرت آنانم هم بدار. (همان، ص۲۴)
الهی! شبپره را در شب پرواز باشد، و حسن را نباشد. (همان، ص۲۴)
الهی، هر چه پیش آمد خوش آمد، که مهمان سفرهٔ توایم. (همان، ص۲۴)
الهی! فرزانگان گنگ شدند، دیوانگان چه بگویند؟ (همان، ص۲۵)
الهی! شکرت که میگویم شکرت. (همان، ص۲۶)
الهی! به کبریاییات سوگند که از ثیاب فقر، فخر دارم و از فاخر، شرم؛ که در آن، همرنگ بینوای دلشکستهام و در این، بیم دلشکستن است! (همان، ص۲۷)
الهی! سخن در عفو و رحمتت نیست؛ گیرم که تو بخشاییام، من از شرمندگی چه کنم؟ (همان، ص۲۸)
الهی! چه باید کرد که گناه فراموش شود؟ و گرنه با یاد گناه اگر برانی، شرمنده، و اگر نوازی شرمندهترم. (همان، ص۲۸)
الهی! اگر سر مویی باورم شود که پیشهام در پیشگاه تو پذیرفته است، چون سروی که از وزش صبا به چپ و راست میچمد، چنان پایکوبی و دستافشانی کنم که سنگ و گل را از شورم بشورانم و کوه را از سازم برقصانم. (همان، ص۳۱)
الهی، سرتاسر ذرّات عوالم وجود در جنب و جوشاند؛ چگونه حسن خاموش باشد؟ (همان، ص۳۱)
الهی! آن که را عشق نیست ارزش چیست؟ (همان، ص۳۱)
الهی! خروس را سحر باشد و حسن را نباشد؟ (همان، ص۳۱)
الهی! عمری آه در بساط نداشتم، و اینک جز آه در بساط ندارم! (همان، ص۳۳)
الهی! تویی که نگهدارِ دلهایی. (همان، ص۳۵)
الهی! همه، ددان را در کوه و جنگل میبینند و حسن در شهر و دِه. (همان، ص۳۷)
الهی! حسن هیولای اُولای هیچندار است، فقط قابل دیدار صورت یار است. (همان، ص۳۷)
الهی! شکرت که حقیر و فقیرم، نه امیر و وزیر. (همان، ص۳۷)
الهی! بلبل به چمن خوش است و جُعَل به چَمین؛ حسن را آنچنان کن، نه اینچنین. (همان، ص۳۸)
الهی! از سجده کردن شرمسارم، و سر از سجده برداشتن شرمسارتر. (همان، ص۴۰-۴۱)
الهی! شمس اگر چه سلطان کواکب و نیّر اعظم و شمسیّهٔ عِقد فلک و کوکب قلب و تسخیر و ذهب و ملک، و سراج وهّاج جهانافروز است؛ ولی حسن نجم با قمر است که سائر اللّیل و شمع بزم خلوتنشینان و مصباح شبزندهداران است؛ که عاشق سوخته را چراغی نیمافروخته باید تا رازش آشکار نگردد و رسوای هر دیار نشود. ماه است که چون سالک دلآگاه در تحوّل و اطوار است: گاه چون رخ زعفرانیاش هلال است، و گاه چون سالک مجذوب بدر منیر، و گاه چون مجذوب سالک در محاق، و گاه از شرم سوزد و گاه از شوق فروزد. (همان، ص۴۳-۴۴)
الهی! از گناه این و آن رنج میبرم که از چون تویی روی گردانیدند. (همان، ص۴۴)
الهی! شکرت که در کسوتیام که اهل معصیت از آن شرم دارند. (همان، ص۴۹)
الهی! چگونه شکر این نعمت گزارم که اجازهام دادهای تا نام نیکوی تو را به زبان آورم و در پیشگاهت با تو گفتگو کنم و نامه ات را بگشایم و بخوانم؟ و گرنه أینَ التّراب و ربّ الأرباب؟ (همان، ص۴۹)
الهی! در پگاهی، تنی چند را بر خاکدانی گردآمده دیدم که یکی با تیغهٔ آهنی و دیگری با ترکهٔ چوبی، آن مزبله را با چه حرص و ولعی میکاویدند تا باشد که پارهپارچهای یا چرمی یا کهنهٔ دیگری به دست آرند. حسن چگونه از عهدهٔ شکرت برآید که شب و روز، کتاب تو را و کتابهای اولیایت را ورق میزند و دل آنها را میکاود و از معانی آنها که نسیم بهشتاند دماغ جانش معطّر میگردد؟
بار خدایا! اگر آن خاکدانیها بدان کار نباشند، حسن پاکدان بدین کار نتواند بود. پاداش نیکشان دِه که بر بنده حق دارند. (همان، ص۵۰)
الهی! اگر حسن مال مییافت و حال نمییافت، از حسرت چه میکرد؟ (همان، ص۵۲)
الهی! شکرت که دل بیدردم را به درد آوردی. (همان، ص۵۴)
الهی! شکرت که از اساتیدِ بیرنگ، رنگ گرفتهام. (همان، ص۶۱)
الهی، خوشا آنان که فقط با تو دل خوش کردهاند! (همان، ص۶۱)
الهی! موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و و از وی ناگزیر است؛ و إنّا لله و إنّا إلیه راجعون.(همان، ص۶۲)
الهی! شکرت که حیوانی را در قفس نکردهام. دستم دِه که درقفسشدهها را رهایی دهم. (همان، ص۶۴)
الهی! اگر مذنب نباشد غفّار کیست، و اگر قبیح نباشد ستّار کیست؟ (همان، ص۶۵)
الهی! خروس را در شب خروش باشد و حسن خاموش باشد. (همان، ص۶۵)
الهی! اگر گویم سگ کوی توام، از روی سگ اصحاب کهف شرمندهام. (همان، ص۶۶)
الهی! شنیدم که فرمودی: چه کنم با مشتی خاک مگر بیامرزم؟ (همان، ص۶۶)
الهی! اگر من بنده نیستم، تو که مولای من هستی. (همان، ص۶۷)
الهی! گاهگاهی مینمایی و میربایی؛ نمودنت چه دلنشین است و ربودنت چه شیرین. (همان، ص۶۸)
الهی! دل چگونه کالایی است که شکستهٔ آن را خریداری، و فرمودهای: پیش دلشکستهام؟ (همان، ص۷۲)
الهى! تو که بینیاز بیانبازی و به رایگان میبخشی، حسن هم که درویش گدای تو است، بخششات را با درویشانت بیش بفرما. (همان، ص۷۳)
الهی! حقیقتی که از دانش ترازو به دست آمد این است که تو «فصل حقیقی» همهای! (همان، ص۷۴)
الهی! حسن را با کسانی که همنشین تواند همنشین بفرما. (همان، ص۷۴)
الهی! رویم را نیکو کردی، خویم را هم نیکو گردان! (همان، ص۷۵)
الهی! این آدمنماها که از خوردن گوشت برّهٔ گوسفند تا بدیناندازه درندهاند، اگر گوشت گرگ و پلنگ را بر آنان حلال میفرمودی چه میشدند؟! (همان، ص۷۶-۷۷)
الهی! راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی! (همان، ص۷۷)
الهی! به رحمتِ رحمانیّهات نطقم دادهای؛ به رحمتِ رحیمیّهات سکوتم دِه! (همان، ص۷۷)