✍🏻 انتخاب و تدوین: علی قنبری بیدگلی

• «روزی آیت‌الل‍ه سیّد محمّد روحانی به بنده گفت: چه می‌کنی؟ گفتم: آخوندی، جان کندن است! فرمود: مخصوصاً اگر برای رضای خدا نباشد!».

• «از آیت‌الل‍ه سیّد محمّد روحانی – بعد از درس خارج اصول – شنیدم که فرمود: از آیت‌الل‍ه آقا سیّد عبدالهادی [شیرازی] پرسیدند: آیا عبارت لَا یَبعُدُ فتوا هست؟ در جواب فرمود: لا یبعد – یعنی بعید نیست – که فتوا باشد!».

• «استادِ ادبیّات عرب، مرحوم آقای [آسیّد حسین] مناقب [کاشانی] می‌فرمود: پیرمردی آمد دست آقای بروجردی را ببوسد. آقای بروجردی دست خود را می‌کشید. شخصی گفت: دست آقا کنده می‌شود! [پیرمرد] گفت: گور سیاه! من ببوسم!».

• «روزی به منزل علّامهٔ طباطبایی در قم رفتم. به خیال خودم – به قول آقایان طلّاب – خواستم اظهار لحیه‌ای کنم؛ به حکیم سبزواری اشکالی وارد کردم. علّامه به بنده فرمود: چیزی فهمیدن هنر است، نه اشکال کردن!».

• «شبی هنگام اقامهٔ نماز جماعت مغرب و عشاء توسّط آیت‌الل‍ه [میلانی، خدمت] علّامهٔ طباطبایی بودم. از ایشان پرسیدم: اعلم کیست؟ فرمود: همین آقا».

• «روزی در حرم حضرت معصومه – سلام الل‍ه علیها – به چشم خودم دیدم [که] علّامهٔ طباطبایی، آستان حضرت معصومه – سلام الل‍ه علیها – را بوسید؛ بعد افطار کرد».

• «از استادم آیت‌الل‍ه تبریزی پرسیدم: چطور می‌شود فقیه شد؟ فرمود: باید با فقیه بود».

• «روزی بعد از درس خارج فقه در مسجد اعظم، از آیت‌الل‍ه گلپایگانی پرسیدم: وسائل موسیقی را می‌شود از بین برد؟ داستانی از پدرش نقل کرد که: او با همراهان‌اش در یکی از روستاهای قم می‌بیند طبل و... می‌زنند. او با عصایش آن وسائل را می‌زند می‌شکند. ایشان می‌خندید و می‌فرمود که آن افراد روستائی، به پدر ایشان می‌گویند: حیف که سیّدی! و الّا یک دست کتک مفصّل به تو می‌زدیم. آن‌ها در عوض به همراهان‌اش می‌زنند!».

• «طلبه‌ای در مدرسهٔ فیضیّه به آقای اراکی می‌گوید: اگر این‌جور ساده بیائید بروید، مرجع تقلید نمی‌شوید! ایشان عبایش را تکان می‌دهد و می‌فرماید: ما ریاست را تکان داده‌‌ایم!».

• «از نوار درس خارج آیت‌الل‍ه نوری همدانی (در موضوع ولایت فقیه) شنیدم که فرمودند: علّامهٔ طباطبائی در مسجد سلماسی، اسفار و تفسیر قرآن درس می‌دادند. یک روز فرمود: من دیشب نخوابیدم و کتاب راز آفرینش انسان را تا صبح دوبار خواندم. و از این کتاب تعریف و تمجید کردند».

• «از استاد خودم ادیب نیشابوری در مشهد شنیدم که: مرحوم آقای شیخ عبّاس قمی حدود دو ساعت، بالای منبر درس اخلاق می‌گفت، همه از آیات و روایات. در آخر جلسه رو به سمت حرم امام رضا – علیه السّلام – می‌کرد و توسّل [نموده] و روضه می‌خواند. یک روز، خطاب به طلّاب فرمود: یک نفر صحیفهٔ سجّادیّه به من بده‍ـ[‍ـد]. هیچ‌کس نداشت. من ناراحت شدم؛ بلند شدم و گفتم: صحیفهٔ سجّادیّه در سینهٔ من است. شیخ فرمود: همهٔ طلّاب، مثل ایشان باشید».

• «ادیب نیشابوری همیشه عبای کوتاه می‌پوشید (در آیهٔ شریفهٔ سورهٔ مدّثّر می‌خوانیم: و ثیابَکَ فَطَهِّر، أی فَقَصِّر)؛ زیرا لباس و عبای بلند، زود نجس می‌شود».