✍🏻 سیّد حسین موسوی زنجانی
❇️ مرحوم حاج آقا مرتضی حائری یزدی (شوهرخالهٔ من)، بسیار اصرار داشت که پسر بزرگاش آقا محمّدحسین در اوان جوانی یا نوجوانی، طلبه شود. ولی پسرش از اینکه وارد حوزه شود بهشدّت گریزان بود. به همین جهت، برای فرار از درخواستهای متکرّر و اصرار والدین، به حیلهای متوسّل شد و پدر و مادرش را فریب داد!
▫️ به این ترتیب که یک روز مقداری جوهر خودنویس برداشت و به دور لب و دهان خودش مالید، و به حالت غش، وسط اتاق دراز به دراز خوابید. ناگهان مادرش آمد و صحنه را دید. با اضطراب، حاج شیخ را از بیرونی صدا زد و ایشان هم آمد. این دو نفر آدم ساده و بیکلک، از بچهٔ تخسشان میپرسند: چه شده؟ محمّدحسین میگوید: من نمیخواهم طلبه شوم، ولی شما اصرار میکنید، برای همین سمّ خوردهام که خودکشی کنم!
▪️ والدین سادهاش به دست و پا افتاده، قسم جلاله میخورند که دیگر به وی اصرار نکنند. سپس برایش آبقند آورده و به زور، آب و سرکه و آبلیمو به حلقاش میریزند. محمّدحسین قدری خود را به حسّ و حال میاندازد و میگوید: زور نزنید، الآن نمیمیرم؛ اگر دوباره بگویید سم قویتر میخورم و نهایتاً خود را خواهم کشت. پدر و مادر هم تعهّد نمودند که دیگر در اینباره سخنی نگفته و اصراری نکنند. ایشان هم مثل فنر برخاسته و با درخواست تکرار اقرار از آنان و کسب رضایت والدین، بشکنزنان دنبال مسیری که خود انتخاب نموده بود میرود. تا اینکه نهایتاً از دبیران ممتاز دبیرستان البرز تهران شد. حق رحمتشان کناد! همگی نازنین بودند.
▫️ البته مرحوم حاج آقا مرتضی حائری این اواخر، از طلبهشدنِ جوانانی که برای مشاوره نزدش میآمدند ردع مینمود و با بیاناتی خاص، آنها را شدیداً نهی میکرد. یک نمونه که [خود] شاهد بودم، ابتدا مقدّمهای دربارهٔ رزق محتوم آورد و سپس گفت که: سگهای کنار خیابان هم گرسنه نمیمانند، بروید پول میدهم یک گاری بگیرید و سر کوچهٔ خودمان میوه بفروشید؛ اوّلین مشتری روزانهتان هم خود یا خانوادهام هستند. هر که را ما درس دادیم، علیرغم آن همه تذکّرات مبنی بر لزوم احتیاط، ... شد؛ شما از که درس خواهید گرفت و چه خواهید شد؟!
▪️ اواخر بسیار اهل بُکاء بود و بهمناسبتی یاد قدما کرده و اشک میریخت و میفرمود: رفتند، چه آدمهای خوبی بودند، حیف! این اواخر در حالی که چون ابر بهار میگریست، از مرحومه مادرم [دختر آیةاللهالعظمیٰ حجّت کوهکمری] اعتذار میجست و میگفت: ما حجّت را نشناختیم، و گاهی هم میگفتند: فریب ... را خوردیم.
✳️ در عوالم مصافحهها و دستبوسیدنهای آخوندی، گاهی به صورت اتّفاقی و ناخواسته، نوعی حالت مدبّجه و صفای درویشی پیش میآید که در نوع خودش گاهی جالب است. مانند جریان خمشدنِ مرحوم حاج سیّد محمود امامجمعه و بوسیدن دست مرحوم آیةالله بروجردی، که مرحوم آقای بروجردی هم پیشدستی نموده و همزمان دست ایشان را میبوسند!
▫️ بین مرحوم پدر - آقا حاج سیّد هاشم موسوی زنجانی - و مرحوم آقای حاج آقا مرتضی حائری هم یکبار چنین واقعهای را دیدم. حتّی یکبار، ماههای آخر عمر مرحوم آیةالله حائری بود؛ لدیالورود، مستقیم از مشهد رسیده، خدمت رسیدم. سر کرسی بودند. هدیّهٔ تقدیمی همراهام بود، کنار دستشان گذاشتم و به این بهانه خم شدم دستشان را ببوسم. قصّه را خواندند و هردو همزمان دست همدیگر را بوسیدیم. بسیار منفعل گشتم؛ ولی به حساب مسافر مشهد گذاشتم.
▪️ ولی مرحوم حاج آقا ابوالفضل زنجانی سخت مخالف دستبوسی بود و دست ایشان را به هیچ وجه نمیشد بوسید، مگر غفلتاً. تازه بعدش به قدری اخم و تَخم میکرد و خودش و طرف را فحش و لعنت میکرد که از دماغ آدم درمیآورد.
▫️ استادم مرحوم آقای مولوی حسنجان قندهاری هم امر میکرد که دست سیّد را باید ببوسید. و گاهی هم متقابل میشد، ولی ناراحت میگشت. لذا شانه و یا عمامه و اگر زانو بالا بود سر زانویشان را میبوسیدم.
✅ بر اساس نوشتهٔ مرحوم حاج سیّد احمد زنجانی در الکلام یجرّ الکلام، آخرین باری که آیةالله آقا حاج شیخ عبدالکریم حائری از خانه خارج شد و بعد از آن تا زمان وفات در هیچ مجلس عمومیِ دیگری دیده نشد، مجلس ختم پدربزرگ پدریِ ما مرحوم آقا حاج سیّد محمد زنجانی بود.
▪️ نکتهٔ جالب اینجاست که آخرین حضور مرحوم حاج آقا مرتضی حائری فرزندشان هم در مجلس ختم مرحوم والد ما - حاج سیّد هاشم موسوی زنجانی - بود، که البته باهم باجناق بودند. پس از آن، بیماری ایشان شدید شد و دیگر در هیچ مجلسی شرکت نکردند. چند ماه بعد هم وفات یافتند. مجلس ختم پدر در قم، در مسجد محمّدیّه و توسّط مرحوم دایی آیةالله آقا سیّد حسن حجّت برگزار شد. رحمة الله علیهم أجمعین!
❇️ آقای محقّق داماد در جایی گفته بودند: سرداب منزل دایی ما حاج آقا مرتضی حائری پر از کاغـذ بود. متأسّفانه یکوقتی خانم دایی که صبیّهٔ آیةالله حجّت کوهکمری بود، میآید و میگوید: این اوراق چون نام جلاله دارد و حاوی اسرار و مطالب خصوصی مردم اسـت باید دفن شود. از اینروی بـه کسی از بستگان خود [= خواهرزادهاش] میگوید که آنها را بردارد و ببرد خاک کند. به این ترتیب، بسیاری از اسناد مهمّ و تاریخی از بین میرود.
▫️ مقصود ایشان من هستم و این سخن صحیح نیست. اینجانب غیر از کاغذ اعلامیّهٔ ترحیم و درخواستهای پول که یکعدّه برای تکدّی نوشته بودند چیز دیگری خاک نکردم و آنها هم عمدتاً از سال ۴۰ و ۵۰ شمسی به بعد بود و بیشتر چاپی. الآن هم جایش معلوم است؛ برویم بکَنیم. احتمالاً قابل خواندن باشد هنوز. اگر سند ارزشمندی بود تمام به گردن میگیرم.
▪️ مرحومه خالهجان [= همسر مرحوم حاج آقا مرتضی] دنبال سند منزل برای گازکشی بود و فقط دو کارتن متوسّط در سطح اتاق بود. بسیار هم بههمریخته و دستخورده بود. چون از مرحومه خالهجان پرسیدم: اینها چرا بسیار بههمریخته و متفرّق شدهاند؟ گفتند که: هم حسینآقا و هم پسران آقای محقّق (احتمالاً آقا سیّد علی) چند باری آمده و دنبال بعضی مطالب بوده و گشته و چیزهایی هم بردهاند.
▫️ در تمام آن مدّت، آقازادهٔ مرحوم آقا سیّد عبدالباقی طباطبایی (آقا سیّد محمّد) با اینجانب بود. فقط چندین صفحه دعا به خطّ مرحوم حاج آقا مرتضی بر روی یک تقویم بود و چند ورق شعر استادم آقای مولوی قندهاری که هدیّه به مرحوم آقای حائری داده بودند؛ اینها را بردم و کپی گرفتم و اصل آن را با دیگر کاغذها و نوشتهجات مهمّه در کمدهای آنجا مرتّب و دستهبندیشده قرار دادم.
▪️ چندین گنجهٔ کتاب و نوشتهجات دیگر هم بود که همان زمان، مسؤول بررسی آنها آقای امراللهی یزدی بود. از محتوای آنها تا اکنون بیخبرم. فقط شنیدم که ایشان میگفت: نوشتهجات و نقلهای زیادی هم از حاج آقارضا زنجانی در این کتاب و نوشتهجات هست. ایشان مشغول نسخهبرداری از آنها بود و ربطی به اینجانب نداشت و تا به امروز هم از آن مندرجات بیخبرم.
▫️ در زیرزمین هم فقط در ایّام کودکی به عنوان قایمباشکبازی رفته بودم و دیگر هرگز پایم بدانجا نرسید. ولی در مدخل ورودی آنجا، دو جعبهٔ چوبی بزرگ چای بود که از حیاط رؤیت میشد؛ پر از کاغذ و به طور مرتّب روی هم چیده بود. گویا دستنخورده بود. و از مندرجات آنها هم بیخبرم.
▪️ و چون مطلوب خاصّ مرحومه خالهجان، سند و بعضی کاغذهایی بود که محلّاش در اتاق بود، به آن جعبهها حتّی دست هم نزدم. اسناد ایشان را یافتم با تعدادی نامههای خانوادگی که تسلیم ایشان نموده و دیگر از مابقی ماوقع آنمنزل بیخبرم تا به اکنون. إنّ الله یعلم ما یسرّون و ما یعلنون.