حکایت معروف ذیل که معمولاً به‌اشتباه منسوب به آیةالل‍ه سیّد ابوالحسن اصفهانی می‌گردد و نیز به عنوان یک تشرّف در عصر غیبت مورد استفاده واقع می‌شود، در اصل متعلّق به مرحوم شیخ حیدرعلی صلواتی سدهی بوده و آن‌مرحوم به خطّ مبارک خود، تمام این حکایت را با جزئیّات نگاشته است.

متن این حکایت برای نخستین‌بار در کانال چراغ مطالعه از روی خطّ مرحوم صلواتی بازخوانی شد و اکنون در این جا بازنشر می‌شود.

گفتنی است متنی که شیخ علی‌اکبر نهاوندی در العبقریّ الحِسان نقل کرده است، با متن حاضر تفاوت زیادی دارد. نیز مرحوم سیّد شهاب‌الدین صفوی قمی در کتاب جرعه‌ای از کوثر (ص۹۰ - ۹۱) خلاصه‌ای از این حکایت را به نقل از خودِ مرحوم شیخ حیدرعلی نقل کرده است.

ابتدا متن خوانش‌شده را به طور کامل آورده، سپس تصویر سند خطّیِ آن را تقدیم می‌کنیم:

🔹 «و یکى از مواقعى که خود این حقیر در حضور باهرالنورش مشرّف شدم و آن مولا را نشناختم، در سنه‌ی ۱۳۴۸‏ [ه‍ ق بود.] که در اصفهان بسیار هوا سرد شد، و قریب پنجاه روز آفتاب دیده نشد و على‌الدوام برف مى‌‏آمد، و برودت هوا چنان مؤثّر بود که نهرهاى جارىْ یخ بسته بود، و آن روز بنده در مدرسه‌ی باقریّه (درب‌کوشک) حجره داشتم، و حجره‌ی حقیر روى نهر واقع بود روی جوب، و مقابل حجره مثل کوهْ برف و یخ جمع شده، و از زیادیِ برف و سردیِ هوا راه تردّد از دهات به شهر قطع شده بود، و طلّاب دهاتى فوق‌‏العاده در مضیقه و سختى بودند.

🔸 تا روزى پدر بنده با کمال عسرت به شهر آمدند که بنده را ببرند در سده، که وسائل آسایش به‌تر فراهم بود. اتّفاقاً شدّت برودت و بارش بیش‌تر شد و مانع از رفتن شد، و خاکه و ذقال [کذا، صح: زغال] هم برای اشخاصِ بى‌تهیّه، معسور بلکه غیرمقدور بود. شبی در آن حجره، نیمه‌شب نفطِ [= نفت] چراغ تمام و کرسى هم سرد و مدرسه هم از طلّاب خالى، حتّى خادم هم اوّل شب، درِ مدرسه را بسته و به خانه‌‏اش رفته بود. فقط یک نفر طلبه در سمت دیگر مدرسه مانده و در حجره‌‏اش خوابیده. پدر بنده در آن موقع بناى تغیّر و تشدّد را گذارده که آخِر تا کِیْ ما و خود را به زحمت و مشقّت انداخته‏‌، حال که اساس درس و مباحثه غیرمرتّب است، خوب بود زودتر به منزل آمده باشید تا ما و خود را به این سختی دوچار [: دچار] نکنید.

🔹 و ما را هم غیر از سکوت و در دل با خدا نالیدن چاره‌ نبود. ولى از شدّت سردی، خواب از چشم ما ربوده و تقریباً شب هم به نیمه رسیده یا از نیمه گذشته. که ناگاه صداى درِ مدرسه بلند شد. شخصى محکمْ در را مى‏‌کوبید. ما اعتنا نکردیم. باز به شدّت در زد. باز خوددارى از جواب کردیم به خیال آن‌که اگر از زیر لحاف و پوستین بیرون آمدیم دیگر گرم نمى‌‏شویم. که مرتبه‌ٔ دیگر چنان در را کوبیدند که تمام مدرسه به جنبش آمد. دیگر این‌بار خود را مجبور در اجابت دانسته، یعنی نتوانستیم خودداری کنیم. بنده برخواستم [کذا، صح: برخاستم] و درِ حجره را باز کردم. دیدم به قدرى برف آمده که از لب ازاره‌ی ایوان قریب یک وجب بالاتر. پا را در برف مى‌‏گذاشتیم تا زانو یا بالاتر فرو مى‌‏رفت.

🔸 به هر زحمتى بود خود را به دهلیز مدرسه رسانیده و گفتیم: کیستى؟ این وقت شب کسى در مدرسه نیست! بنده را به اسم و فامیلی خوانده، گفت: شما را مى‌‏خواهم. که بدن به لرزه آمد که این وقت شب و آشنا و اسباب خجالت فراهم شدن، و شناختنِ او از پشت در مرا. و در فکر عذری بودم که بتراشم؛ شاید رفع مزاحمتِ او را بنمایم. گفتم: خادم، در را بسته و من نمى‌‏توانم بگشایم. گفت: از بالاى در، این چاقو را بگیر و از فلان محل باز کن. فوق‌‏العاده تعجّب کردم؛ چون این رمز را غیر از دو سه نفر از اهل مدرسه کسى نمى‌‏دانست. خلاصه در را گشودم که یک‌مرتبه هوای سرد را ملایم دیدم و روشنیِ غریبی درب مدرسه بود. اگرچه اوّل شب چراغ برق داشت، ولی آن موقع خواموش [= خاموش] بود و حقیر متذکّر نبودم.

🔸 شخصى را دیدم چون زىّ شوفرها؛ کلاه تیماجیِ گوشه‌دار بر سر، و عینک‌مانندی جلو چشم، و شال پشمی بر گردن، و سینه بسته، و کلیجه‌ی تریاکی‌رنگی* که داخل آن پشمی بود پوشیده، و دستکش پوستی در دست، و پاها را مچ‌پیچ بسته. چون در گشوده شد سلام کردند و تمام دقّت بنده آن شد که از صدا بشناسم که این کدام آشناست که از خصوصیّات مدرسه با اطّلاع است. که دست‌شان را پیش آورده، دیدم از روی دست راست ایشان، از بند انگشت تا آخر دست، پول‌هاى رواج تازه سکّه همه دو قرانى چیده بودند. بر دست من گذارده و فرمودند: صبح، خاکه براى شما مى‌‏آورند، و اعتقاد شما باید بیش از این‌ها باشد، و به پدرتان بگوئید: این قدر قُرقُر [کذا، ظ: غُرغُر] مکن؛ ما بی‌‏صاحب نیستیم!

🔹 دیگر این‌جا بنده مسرور شده، تعارف را گرم گرفتم که: بفرمائید، و ابوى هم تقصیر ندارند، چون وسائل معیشت همه مختل بود حتّى نفط [= نفت] چراغ. فرمودند: آن شمع گچى که در رفّه‌ی صندوق‌خانه است روشن کنید. دومرتبه عرض کردم: آقاجان! این چه پولى است؟ فرمودند: مال شماست. گفتم: کی فرستاده؟ گفتند: خرج کنید. هِیْ تعجیل به رفتن داشتند، و تا بنده با ایشان حرف می‌‏زدم اَلَم سرما را درک نمى‌‏کردم.

🔸 خواستم در را ببندم متذکّر امرى شدم. در را گشودم که از نام شریف‌اش بپرسم. دیدم آن روشنایى نیست! و قاعدتاً یک‌نفر که پشت در، این همه روى برف ایستاده باشد آثار قدم‌اش باید در برف‌ها بماند. دیدم اثری هم نیست. چون رفتنِ بنده طول کشید، ابوی متوحّش از حجره بیرون آمده، هی فریاد می‌زنند که: بیا، هر که می‌خواهد باشد. در را بستم و آمدم. تشدّد ابوی بیش‌تر از پیش‌تر که: با کی حرف می‌زدی در این هوای سرد که زبان با لب و دهان یخ می‌کند؟ اتّفاق همین‌طور هم بود. به حجره آمدم و آن شمع که فرموده بودند - شاید دو سال قبل آن‌جا نهاده بودم و به‌کلّی از نظرم رفته بود - آوردم روشن کردم و قصّه را گفتم. که یک‌مرتبه حالی به بنده و ابوی عارض شد که شرح‌اش گفتنی نیست.

🔹 و گمان می‌کردی از آن حال و حرارت شمع، دیگر اثر برودت هوا را حس نمی‌کردیم. به همین حال‌ها بودیم که صبح شد. ابوی برای تحقیق، پشت در مدرسه رفتند. جای پای من بود و اثری از پای آن مولا نیافتند. هنوز مشغول تعقیب نماز صبح بودیم که یکی از آشنایان مقداری خاکه و ذقال [کذا، صح: زغال] برای طلّاب مدرسه فرستاده بود!»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مراد از کلیجهٔ تریاکی‌رنگ، ظاهراً نوعی پالتوی نظامی یا چیزی شبیه قبای کوتاه است. تریاکی هم گویای رنگ آن لباس است که شبیه قهوه‌ای است.