ملّا محمّدجعفر ادیب کاشانی، و فرزندش شیخ علی ادیب، از فضلای خوش‌ذوق و ادبای مجهول‌القدر شهر کاشان هستند.

این پدر و پسر از آن‌جا که واعظ و قاری و خوشنویس و مکتب‌دار و نویسنده بوده‌اند، آثار مهمّی از خود بر جای گذاشته‌اند؛ ولی متأسّفانه کم‌تر شناخته شده و آن‌چنان که باید مورد توجّه قرار نگرفته‌اند.

گل سرسبد آثارِ این پدر و پسرِ خوش‌سلیقه و باذوق، دفترهای متعدّد و جُنگ‌های خطّیِ ارزشمندی است که مملوّ از حکایات ارزشمند از علما و رجال کاشان، اشعار ناب و پرمغز، لطائف و مفاکهات، وقایع تاریخی و مادّه‌تاریخ‌ها، و نیز ختومات و اذکار مجرّبه، می‌باشد. یکی از این دفاتر قیمتی و ارزشمند، جُنگ المهملات نام دارد که توسّط پدر به رشتهٔ تحریر درآمده است. پسر نیز یادداشت‌های مهمّ و قابل توجّهی دارد.

اینک برخی از این یادداشت‌ها را جهت استفادهٔ عزیزان تقدیم می‌کنیم.

 

📜 بداهه‌سراییِ ملّا محمّدجعفر ادیب کاشانی در وصف کاشان

🔹 مرحوم ملّا محمّدجعفر ادیب در یادداشت‌های خود از زمانی یاد می‌کند که مشغول مطالعهٔ اشعاری در وصف ایران بوده و ضمناً با ابیاتی در تمجید از شهر اصفهان مواجه شده است. عواطف وطنی، وی را تحریک می‌کند تا ابیاتی را بر همان وزن و نسق بسراید و به آن اشعار ضمیمه نماید. تفصیل ماجرا را از قلم خود وی می‌خوانیم:

🔸 «چون در تاریخ ۱۴ شهر ذیقعدة الحرام ۱۳۴۷، کتاب فراید الأدب که تألیف میرزا عبدالعظیم‌خان گرکانی بود [را] دیدم، پس از ملاحظه و مطالعهٔ ابیاتی چند از سالارنامه [که] به رشتهٔ نظم درآورده، که فرد اوّل آن، این است:

▪️ خوشا مرز ایرانِ عنبرنسیم
که خاکش گرامی‌تر از زرّ و سیم

▫️ زمینش همه عنبر و مشک ناب
به جوی اندرش آب، درّ خوشاب

🔹 می‌رسد بدان‌جا که تعریف بعضی از شهرها می‌کند، مِن‌جمله تعریف فارس، اهواز، کرمان، زابل که سیستان باشد، خراسان، صفاهان، اراک که عراق باشد، آذرآبادگان که آذربایجان باشد و رشت و مازندران.

🔸 چون مطالعه کردم و رسیدم به این شعر که فرموده:

▪️ صفاهان چنو در جهان شهر نیست
نداند کسش کز خرد بهر نیست،

🔹 بداهتاً این چند بیت انشاد شد:

▫️ چرا نام کاشان نکردی رقم؟
قد همچو سروم ز غم گشت خم

▪️ گلابش دماغ مرا خشک کرد
که عطرش به از نافهٔ مشک کرد

▫️ نگفتی انارش نباشد به دهر
نه در هیچ قریه، نه در هیچ شهر

▪️ نباشد به ایران گل قمصرش
چو قمصر که نآمد دگر همسرش

▫️ نظر کن به سرچشمۂ فین او
به محجوبی خلقِ بادینِ او

▪️ نگفتی که خلقش همه کاسب‌اند
همه پارسا و نکوطینت‌اند

▫️ نگفتی نبافد کسی قالی‌اش
کجا هست این صنعت عالی‌اش

▪️ همه زیرک و دوربین و ذهین
در او بوده دایم بسی مؤمنین».

📚 (نامهٔ کاشان، دفتر سوم، ص٦٢)

 

🔔 حکایت عجیب عموصالح پشت‌مهدی و قنات صالح‌آباد کاشان

✍🏻 ملّا محمّدجعفر ادیب کاشانی

🔹 «گویند قنات صالح‌آباد که در مزرعهٔ صالح‌آباد کاشان به زرع می‌رود، علّت و جهت بیرون‌آوردنِ این قنات و آن‌کس که متصدّی و متحمّل بیرون‌آوردنش شده آن بوده که عمو صالحی بوده، پشت‌مشهدی، و شغل آن گدازندگی بوده در بازار مسگرهای کاشان. کارخانهٔ گدازنده، بزرگ و وسیع است؛ عمله‌جات متعدّده لازم دارد. و این عمو صالح چند پسر داشته و عیال‌بار بوده، و عمله‌جات کارخانهٔ او بسیار بوده.

🔸 زمستان که هوای سرد، آب را می‌بندد و شمشاد یخ در هر شاهراه، به هر غریب و بومی می‌خندد، از این قبیل کارخانه‌جات جمعیّت بیشتر، و سر و کار مردم زیادتر است. یکی آتش می‌خواهد، یکی برای گرم‌شدن مزاحمت می‌دهد، یکی دیزو می‌آورد بالای کوره بگذارد. خصوص اصناف مسگر که برای شام، طبخ‌شان در دیزو سر کوره‌ها است. وقتی خودشان آتش‌کاری نداشته باشند، دیزویشان سر کورهٔ کارخانهٔ گدازنده است. من‌جمله خود این عمو صالح هم دیزو همه‌شب سر کوره داشته.

🔹 من‌جمله شبی از شب‌ها عمله‌جات می‌روند على‌الرّسم، و خودش با پسرها می‌مانند. بعد، پسرها هم ساعت چهار می‌روند. عمو صالح می‌گوید: شما بروید، من هم دیزو را برمی‌دارم، در می‌بندم، می‌آیم. پسرها می‌روند. عمو صالح کار کارخانه را می‌پردازد، می‌خواهد در را ببندد، یک‌دفعه در آن ساعت چهار و نیم و پنج، صدای ناله‌ای می‌شنود که صدای ناله، دل عمو صالح را می‌رباید و از خیال خانه‌رفتن می‌گذرد. گوش می‌دهد؛ می‌شنود یکی ناله می‌کند و همی می‌گوید: خدایا! سوختم! یک مسلمان پیدا نمی‌شود که امشب مرا پناه دهد و از تلف‌شدن نجات دهد؟!

🔸 عمو صالح عقب صدا بیرون می‌آید. هرطرف می‌گردد، صاحب صدا نمی‌بیند. چراغ به دست گرفته، گرداگرد کارخانه را می‌گردد. بالأخره کنار میدان سنگ، در آن دل شب، می‌بیند مرد غریبی میان برف نشسته و ناله می‌کند. متّصل می‌گوید: این همه مردم آمدند از من گذشتند، یک نفر نگفت که تو را چه می‌شود؟ خدایا! مگر مسلمان میان این شهر به هم نمی‌رسد که امشب مرا پناه دهد تا از مردن نجات یابم؟! خدایا! سوختم!

🔹 عمو صالح پیش می‌رود. می‌بیند مرد درویش غریبی با پای مجروح میان برف افتاده، ناله می‌کند. دلش بر احوال او می‌سوزد. می‌گوید: تو کیستی ؟

▫️ تو کیستی که چنین مضطر و پریشانی؟
میان برف اسیری مثال زندانی؟

🔸 می‌گوید: مرد غریبم، از سرما و برف و پیاده پایم مجروح، و واماندهٔ این شهر، از راه رسیده‌ام. جراحت پا از برودت هوا و از سردی برف می‌سوزد. یک امشب میهمان اهل این شهرم تا صبح. دفعتاً عمو صالح می‌گوید: برخیز! می‌گوید: نمی‌توانم. زیر بغل‌هایش را می‌گیرد، او را می‌آورد در کارخانهٔ گدازندهٔ خود. آن مرد غریب می‌بیند عجب جای غریب و عجیبی است، امّا خیلی گرم و وسیع. همه نوع گرمی موجود است.

🔹 عمو صالح دیزو را برمی‌دارد، می‌گوید: عمو! بیا برویم خانه، امشب منزل ما باش. آن مرد درویش غریب می‌گوید: من نمی‌توانم قدم از قدم بردارم؛ اگر تو مرد بامحبّتی هستی، مرا در اینجا بگذار. می‌گوید: عمو! اهل و عیال من چشم‌به‌راه هستند، دیزو پیش من است و آنها منتظر من، برویم خانه، در منزل. مرد درویش غریب می‌گوید: عمو! من قوّه و توانایی راه‌رفتن ندارم، چه تکلیف با من می‌کنی؟ من اینجا می‌مانم.

🔸 عمو صالح نظر به این‌که کارخانهٔ گدازنده از قراضه و مس بسیار، همه هم مال مردم، فقط استاد و عمله‌جات مزدور و کارکن مردم‌اند، به‌حسابْ این مرد هم غریب، چگونه جرأت کند او را در کارخانه بگذارد؟ آنچه می‌گوید، مرد غریب می‌گوید: من چیزی نمی‌خواهم، مرا بگذار اینجا، در را ببند برو خانه.

🔹 بالأخره عمو صالح قدری آبگوشت و قدری نان برایش می‌گذارد و درِ کارخانه را می‌بندد و توکّل با خدا می‌کند و می‌رود خانه. امّا تا صبح مضطرب است، خوابش نمی‌برد، در خیالات است که آیا مال مردم را چگونه گذاردم؟ آیا این شخص غریب چه‌کس است؟ دستیار نباشد! صبح نمی‌دانم چه بر سرم آمده خواهد بود! گاهی با خداوند در راز و نیاز است که: خدایا! من این عمل را برای رضای تو کردم. این بیچارهٔ درمانده را از سرما رهایی دادم و به عقیدهٔ خود، او را پناه دادم و او را از سرما نجات دادم، توکّل من با تو بود. تا صبح از این قبیل راز و نیاز با حضرت بی‌نیاز می‌کرد.

🔸 هنگام صبح شد. برخاست. عنان صبر از کف داد. به تعجیلِ هرچه تمام‌تر راه بازار پیش گرفت. از پشت‌مشهد با دل لرزان، راه را طی کرد تا خود را به درِ کارخانه رسانید. در را بسته دید. شکر خدا به جای آورد. کلید بیرون آورد و در را باز کرد. هر کجای کارخانه را گردش کرد، درویش غریب را ندید. تعجّب بر تعجّبش افزود. توحّشش زیادتر گردید. گفت: همانا هرچه توانسته برده. بروم عقب مس‌های مردم ببینم چه شده.

🔹 آمد دور کوره و برای سرکشی مس‌های مردم، دید آقا مس‌ها همه زرد و کوره هم هرچه قراضه در او بود همه زرد، و درویش پیدا نیست! خوب رسیدگی کرد، دید تماماً طلا می‌باشد! فوراً درِ کارخانه را بست. از هر طرف عقب درویش گردش کرد، درویش را نیافت. برگشت. پسرها هم آمده بودند عقب سر پدر. بدون این‌که پسرها را خبر کند، بست به دوش پسرها گذاشت، فرستاد خانه. کوره را خراب کرد. آنچه بقیّه بود خودش برداشت به دوش گرفت. همان قبل از آفتاب رفت به خانه، هر کجا باید بگذارد گذارد.

🔸 رختخواب پهن کرد خوابید. چندروزی تمارض کرد. آنچه صاحبان مس و قراضه آمدند عقب مس، گفت: بهبودی حاصل شود خودم می‌آیم کارخانه، مس‌ها را تحویل می‌دهم. کم‌کم پسرها را فرستاد قدری مس قرص خریدند، قدری قراضه تحصیل کردند.

🔹 بعد از چند روز از خانه بیرون آمد، کارخانه را باز کرد. صاحبان مس را متقاعد کرد امروز و فردا گاهی کارخانه می‌آید، گاهی در خانه می‌نشیند. چندی گذشت. یک مسافرتی هم کرد، برگشت. عمو صالح، ارباب شد. بعد مکّه مشرف شد حاجی صالح شد.

🔸 چند سال از این مقدّمه گذشت. به خیال عمل خیریّه افتاد. این قنات صالح‌آباد که در مزرعهٔ صالح‌آباد مشروب می‌شود [را] بیرون آورد. مصادفِ این قنات‌بیرون‌آوردن، یک نفر هم زیردست این قنات، قنات احداث می‌کرد. باهم منازعه کردند. عمو صالح مدّعی بود که این قناتِ تو آب قنات مرا می‌کشد. در آن منازعه گوش نداد. پیغام داد: قنات تو را پر خواهم کرد. اعتنا نکرد. شاگرد و پسر و پشت‌مشهدی‌ها را مسِ قرص بر دوش گذارد، فرستاد قنات او را با مس قرص و خاک پر کردند. آن هم دید حریف نمی‌شود، کندن قنات جدید الإحداث را موقوف کرد».

📚 (نامهٔ کاشان، دفتر سوم، ص٦٣ - ٦٦)

 

🔔 افسانهٔ ملاقات بابا افضل مَرَقی کاشانی و پادشاه زنگبار

✍🏻 شیخ علی ادیب کاشانی

🔹 «... مِن‌جمله نقل مشهور آن‌که پادشاه زنگ که یکی از رَیّاضین و از اوتاد بوده، بدواً عقبِ مرشدی کامل و استادی فاضل می‌گشته. تا در آن زمان خود را خدمت بابا می‌رساند؛ در حالی که بابا مشغول خار کندن در صحرا بوده. که روزها آن بزرگوار خارکنی کرده، با مشقّت زیاد به شهر می‌آورده، وجه او را صرف معاش می‌نموده.

🔸 پادشاه زنگ پس از درک فیض حضور، بابا را می‌بیند که خیلی به مشقّت افتاده، با دست‌های مجروح، خارهای سخت را از زمین می‌کنَد. پس از سلام و خدا قوّت، دلش به حال بابا می‌سوزد. نظری می‌کند؛ دفعتاً خارها از بن زمین خود بیرون می‌آید. بابا ملتفت می‌شود؛ می‌فرماید: فلان! چرا چنین کردی؟ پادشاه زنگ ابا می‌کند. بابا می‌فرماید: قبل از آمدن تو چنین نبود؛ معلوم است این کار از تو است، بگو برگردند.

🔹 پادشاه زنگ عرض می‌کند: از آن جایی که شما را به مشقّت دیدم، دلم سوخت، چنین کردم. بابا می‌فرماید: من می‌خواهم به کدّ یمین و عرق جبین، لقمهٔ نانی تحصیل کرده، وجه حلال او را صرف کنم، البتّه باید بگویی بوته‌ها برگردند. پادشاه زنگ می‌بیند بابا اصرار دارد و او هم دیگر از عهده برنمی‌آید. عرض می‌کند: نمی‌توانم. بابا دفعتاً نظری می‌نماید؛ بوته‌ها سر جای خود می‌روند. آن وقت بابا می‌فرماید: کسی که یک تیر در کمانش هست، نمی‌اندازد! پادشاه زنگ خدمت بابا می‌ماند و مشغول خدمت می‌شود.

🔸 ... سنوات قبل نسبت می‌دادند که (بعضی) مردم اگر مرادی دارند به نذر مرحوم مبرور بابا آب می‌ریزند، یا شمع، شب‌های جمعه روشن می‌کردند، به حوائج خود می‌رسیدند. العهدة على الرّاوی.

🔹 ... بقعهٔ (مطهّره‌اش هم) در قریهٔ مرق، هفت فرسنگی شهر کاشان، محلّ زیارتگاه و (خیلی) مراددهنده است.

🔸 رباعی از والد:

▫️ باد آن مرقد همیشه با جلال و دستگاه
روح آن مرحوم بادا شاد از فیض اِلاه

▪️ مهبط رحل اکابر باد از شاه و گدا
 فیض‌بخش خلق باشد همچو مهر و همچو ماه».

📚 (نامهٔ کاشان، ج۸، ص۸۳ - ۸٥)