«... صبح جمعه‌ای رفتم و این مرد بزرگ و عجیب را دیدم. سخت پیر بود. وقتی با او دست دادم، با نخستین حالتش فهمیدم دست‌هایش تاب کمترین فشردن را ندارد. با این حال، جانی آگاه داشت: جهانی بود بنشسته در گوشه‌ای. در همان دیدار اوّل بیش از پنج ساعت حرف زدیم که همه را نوشتم.