«... صبح جمعهای رفتم و این مرد بزرگ و عجیب را دیدم. سخت پیر بود. وقتی با او دست دادم، با نخستین حالتش فهمیدم دستهایش تاب کمترین فشردن را ندارد. با این حال، جانی آگاه داشت: جهانی بود بنشسته در گوشهای. در همان دیدار اوّل بیش از پنج ساعت حرف زدیم که همه را نوشتم. در نگارش همزمان با گفتگو شیوهٔ مخصوصی داشتم. از حرفهایی که شنیدم تشخیص دادم نادرهمردی است. عالم زیاد دیده بودم، ولی تا آن روز عالِم به این بزرگی و با این وسعت نظر ندیده بودم. اگر همهٔ آنچه را که بین ما مبادله شد نقل کنم، یک جلد کتاب میشود. در تبریز مهجور افتاده بود. آخرین حرفی که خطاب به من گفت، بیش از حدّ و اندازهام بود؛ گفت: رفاقت شما را تحفه یافتم. خواستم چیزی برایم بنویسد. آیهای نوشت و زیرش امضاء کرد. چند روز بعد، نوهاش از طریق تلفن پیدایم کرد و گفت: حاوی پیامی از پدربزرگش است. گفت: حاج آقا میگوید: در آیهای که نوشتم، جای دو کلمه را جابجا نوشتهام، آن را تصحیح کنید!
مرحوم اشراقی میگفت: بحمدالله حلیف القرآنم و هر ماه یک ختم میکنم. تا آن روز بیش از ۹۰۰ بار ختم کرده بود. آرزویش این بود که میزان ختمهایش به هزار برسد که اجل مهلت نداد. ... میگفت: از مادر «طلبه» زاده شده بودم. بی پدر و مادر، یتیم بزرگ شده بود. چند سالی در تبریز درس خوانده، در ایّام شیخ عبدالکریم حائری و اوایل شکلگیری حوزه، به قم رفته بود. پیش آیةالله خمینیِ جوان اسفار و دروس عقلی خوانده بود و رفاقتی با او داشت. افزون بر این، با غالب چهرههای معروف روزگار صمیمیّت تمام داشت که تعدادشان بیش از پنجاه شخصیّت بزرگ بود. بیش از همه با سیّد احمد زنجانی (پدر آیةالله شبیری زنجانی)، آیةالله سیّد محمود طالقانی و دکتر زریاب خویی رفاقت داشت.
اوّلبار اسم دکتر زریاب خویی را از او شنیدم. حیرت کردم که گفت تقیزاده علّامه بود. میگفت: با آیةالله طالقانی هر موقع هممنزل میشدیم، تا شب حرف میزدیم. شب هم آنقدر حرف میزدیم تا برای نماز صبح بلند میشدیم، بدون اینکه لحظهای خوابیده باشیم.
دیدن این مرد و همسخنی و هم کلامی با او اثر شگفتی رویم داشت. گوهری مانند او کم دیدهام. بعدها که پسرش نامههایش را در اختیارم گذاشت، مدّتها تحت تأثیر جاذبهاش بودم و حضور معنویاش را حس میکردم. چنین احساسی را دربارهٔ کمتر کسی داشتهام. جنبهٔ روشنفکری آن مرحوم، مَثَل اعلای «مکتب تبریز» در شاخهٔ روحانیت است که نمونهٔ آن در علّامٔه طباطبایی و استادش سیّد علی قاضی قابل مشاهده است.
... مرحوم اشراقی دربارهٔ احمد کسروی خاطرهای مهم و بینظیر نقل کرد که منحصر بفرد است. گفت: در جوانی، در اوایل دورهٔ محمّدرضاشاه که تازه اتوبوس آمده بود، در تهران سوار اتوبوس شدم. وسط راه کسروی هم سوار شد. او مرا نمیشناخت، امّا من او را میشناختم و به احوالاتش علم داشتم. عینکش را که زد، دید یک آخوند در اتوبوس حضور دارد. اخمهایش توی هم رفت. در اوّلین ایستگاه پیاده شد، از بس بد آخوند بود. یک ساعت بعد که در محضر مرحوم سیّد حسن [کذا، ظ: هبةالدّین] شهرستانی بودم، کسروی هم آمد و داخل شد. معلوم شد برای اینکه با آخوند همسفر نباشد، راهی طولانی را پیاده پیموده است! آقای شهرستانی از بزرگان شیعه بود که از بغداد آمده بود. چون عالمی بزرگ بود، کسروی نتوانسته بود خودش را از ملاقات با او معاف کند. امّا وقتی دید آخوندی که در اتوبوس از دستش فرار کرده، حضور دارد، دوباره کک به جانش افتاد که زود مرخّص شود و برود. بعد از خوردن چای برخاست که: رفع زحمت میکنم. آقای شهرستانی پرسید: چرا زود میخواهید بروید؟ کسروی گفت: بیرون تهران کار دارم. آقای شهرستانی دستهایش را به حالت دعا بلند کرد و گفت: خداوند خانهای در بیرون تهران نصیب شما بکند. ما حضّار هم بلند گفتیم: آمین یا ربّ العالمین. منظور آقای شهرستانی این بود که کسروی به زودی بمیرد و ببرند در بیرون تهران دفنش کنند. نمیدانم آقای کسروی متوجه عمق دعا شد یا نه؟
از جمله خاطراتی که مرحوم اشراقی نقل کرد این بود که: در مجلس ختمی، با شهریار کنار هم نشسته بودیم و برای مرحومی قرآن میخواندیم. شهریار در حال تلاوت، قرآن را به طرف من گرفت و از معنای یک آیه پرسید. جوابش را با کلّی توضیح دادم. گفت: نه، معنای آیه این نیست، یک چیز دیگر است. پرسیدم: شما بفرمایید که چیست. گفت: من نمیدانم!
اسم برخی اشخاص را اوّلبار از مرحوم اشراقی شنیدم. یکیشان زریاب خویی بود. میگفت: تقیزاده علّامه بود و بعد از تقیزاده، زریاب علّامه بود. میگفت: زریاب رانندگیاش عجیب و غریب بود. ترکیاش میشود «دودورگایی» که معادل فارسی ندارد. در همان نشست اوّل و آخر، اسم خیلیها آمد، از جمله سیّد ابوالحسن مولانا، که گفت: شنیدم رساله داده؛ جوانک بود وقتی من در مسجد پدرش منبر میرفتم. و به همین ترتیب اسم پشت اسم».
🌐 (منبع: karimfeyzi.ir | ۲۸ / ۵ / ۱۳۹۶ ه ش)