✍🏻 سیّد اکبر موسوی
«آن سالی که مدرسهٔ عبّاسقلیخان حجره گرفتیم، در طیّ روز میرفتیم مدرسهٔ امام صادق. مدرسهٔ امام صادق، سادهترین مدرسهای است که میتوان تصوّر کرد. مدرسهای کوچک با حیاطی مربّعیشکل بدون هیچ درخت و حوضی. حجرهها سر جمع بیست تا نمیشد.
کاظمی مدیر مدرسه بود. قبل از طلوع آفتاب میآمد و بعد از غروب میرفت. عبا و قبا را توی اتاق، دم در آویزان میکرد. دو فلاسک بزرگ استیل و چند کتری رویی بزرگ داشت. چایِ گلابی و چای احمد را قاطی میکرد و میریخت توی فلاسکها. فلاسکها را میآورد توی حیاط و روی نیمکت گوشهٔ حیاط میگذاشت. صدتایی استکان بود. استکانها را خودش و چند طلبهٔ دیگر میشستند. بعد گوشهای مینشست و سیگارش را نخ به نخ میگیراند. سیگار ایرانی میکشید. میخواند: جان به قربان تو بهمن که تو کِنت الفقرایی! تِی برمیداشت و پوتین پا میکرد و حیاط و راهروها را میشست. همهکارهٔ مدرسه بود؛ مدیر، خادم، آبدارچی.
اوّلینباری که رفتم آنجا، حسّ خوشی به سیگار کشیدنش نداشتم. یادم نمیآید توی قم، کسی توی مدرسه سیگار کشیده باشد؛ اگر بود، بیرون از مدرسه و دور از چشمها. چند طلبه هم همراه کاظمی سیگار میکشیدند. گاهی هم طلبههای غیرسیگاری، به قول خودشان تفنّنی پُکی به سیگار میزدند.
مدرسه توی کوچهٔ چهارباغ بود و چسبیده بود به حرم. آنجا به طلبههای کوچکتر درس میدادم. از صرف ساده تا رسائل و کفایه. درسهای یکنفره و دو نفره. روز و شبمان آنجا با درس و چای و حرم و گعده سپری میشد.
آنجا با صفری آشنا شدم. ما بیست ساله بودیم و صفری سی و هفت هشت ساله. صفری کتابی را تصحیح میکرد و گاهی کمکش میکردیم. توی جنگ مجروح شده بود و گاهی درد میکشید. مجرّد مانده بود و میگفت: بعید میدانم خیلی عمر کنم. تبحّر عجیبی در فال حافظ داشت. با آنکه هنوز باور به فال حافظ ندارم، امّا صفری گاهی با جزئیّاتِ حیرتانگیزی شگفتزدهمان میکرد. یادم است بعد از فالهایش بحث جدّی درگرفته بود که آیا امکان دارد با فال، کسی را رسوا کرد یا نه. دو سال بعد، تنهای تنها توی خانهاش توی قم مُرد.
... گعدههای مدرسهٔ امام صادق، چیز دیگری بود. بعد از غروب انگار توی فضای مدرسه آرامش بود. روحانیای بود علوم غریبه را بلد بود و تعبیر خواب میدانست و در طبّ سنّتی ماهر بود. بعد غروب یکی دو ساعتی مینشست. هیچ ادّعایی نداشت و فقط آدمهای اطرافش میدانستند که چه میداند. خیلی از کسانی را که به او مراجعه میکردند به پزشکان متخصّص ارجاع میداد. شاید خیلی ساده به نظر برسد؛ امّا به این معنا بود: مرز دانش خود را میدانست و ادّعای حلّ همهٔ مشکلات پزشکی را نداشت. امّا بیشتر از طب، علوم غریبه و تعبیر خواب جلب توجّه میکرد. میگفت: تعبیر خواب بسیار ربط به استعارهدانی دارد. خودش میگفت کتاب المطوّل را نُه بار خوانده و درس داده. مطوّل کتابی است در علم معانی و بیان و بدیع و در آن دربارهٔ استعاره و تشبیه بسیار بحث شده است. میگفت: اگر دو نفر همزمان یک خواب ببینند، دو تعبیر دارد و به طلبهای که خواب وحشتناکی دیده بود گفت: خوابِ دیده ترس ندارد؛ باید از خواب ندیده ترسید.
به گمانم در همهٔ این سالها مدرسهٔ امام صادق، معنویترین جایی بود که بودهام. صدای مناجاتهای سحرگاهی حرم امام رضا، نقّارهٔ طلوع و غروب شنیده میشد. طلبههایی که تابستانها از قم و جاهای دیگر میآمدند که آنجا بمانند، در جستجوی معنویّت بودند. همیشه بحث کرامات داغ بود.
... سالهای حجرهنشینی که تمام شد، در برابرم گذشتهای بود با رؤیاهای سوخته. ... سالهای بعد تلاشی بود برای جستنِ معبد از دست رفته. اگر هیچچیز واقعیّت نداشت، آن آرامش عجیبِ پس از غروبِ مدرسهٔ امام صادق واقعیّت داشت. آن احساس وزیدن خدا در میان برگهای سوزنیِ کاجهای مدرسهٔ امام باقر واقعی بود. تجربهای که قویتر از هر برهانِ فلسفیای بود. هنوز میشد در گوشهای از دیوارهای آن معبد از دسترفته، زیر سایهای نشست و از هستی لذّت برد».
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* بخشی از یادداشتِ در جستجوی معبد از دست رفته؛ در: sama.blog.ir (یکشنبه، ۳۰ آذر ۱۳۹۹)
👆 چند کامنت خواندنی پیرامون این یادداشت
چندی قبل، یادداشت مزبور در گروه تلگرامی منتدی أهل التّراث بازنشر شد و برخی از اعضای گروه، مطالبی در رابطه با آن ذکر کردند. ذیلاً برخی از آن کامنتها - بدون تغییر در لحن باصفای عبارات - تقدیم میشود:
▪ محمّدرضا لایقی: این آقای کاظمیِ مشهد را که میگوید من میشناسم. امیدوارم الآن زنده باشد. مرد عجیبی است. مرحوم سیّد جلال هم خیلی وقتها به همین مدرسهٔ امام صادق ع میرفت و مینشست و گعده و چایخوران داشت. آقای کاظمی خاطرات فراوانی از سیّد جلال داشت.
▫ محمّدحسین فروغی: با آن حجم از تدخین بعید است زنده مانده باشد. اگر هست خدایا به سلامت دارش. مأمن بیخانمان[ها] و درراهماندگان بود. ژان وال ژانی بود برای خودش!
▪ علی قنبری بیدگلی: ما ماه مبارکها که مشهد میماندیم خدمتش بودیم. حجرهای به ما میداد به شرط کمک به کارهای مدرسه (آماده کردن وسائل افطار یا شستن ظرفها و...). همچین که اذان میشد اوّل یه نخ سیگار میکشیدند. افطار که تموم میشد و توی حجرههایی که پنجرههاش باز بود گعده بود و صدای خندهٔ طلبهها مدرسه رو برداشته بود، ایشون هم با جمعی از حواریّیناش مینشستند و بحث آزاد بود (سیاسی، حضرت رقیّه، قمهزنی، فلسفه و...؛ از بحثای داغ بین طلبههای معمولی مدارس). اینقد همهشون سیگار میکشیدند که فضای اطاق مهآلود میشد و چهرهٔ اشخاص – با اغراق – نامعلوم.
آدم خیلی متواضع و باهوشی هم بود. از تواضعشون: دفعهٔ اوّلی که رفتیم مدرسه حجره بگیریم خیلی بچه بودیم. دیدیم یکی با لباسهای ساده و کهنه از این جاروهای بلند دستشه و مدرسه رو جارو میکنه. به خیال اینکه خادم مدرسه است سراغ آقای کاظمی – با همون اوصافی که شنیده بودیم و در ذهنمان بود – را گرفتیم. گفت: بروید بنشینید میآید. بعد خودش آمد ☺️ تا صبح آفتابزده مدرسه بود. یه حرم میرفت و با حال خاصّی خدمت آقا امام رضا عرض ارادت میکرد و میرفت خونه و دوباره نزدیکای افطار میومد. چه خاطرات خوشی بود مدرسهٔ امام صادق. امیدوارم سالم و سرحال باشند هنوز. از باهوشیشون هم مطلبی بود که دیگه زباندرازی نمیکنم. پوزش از تصدیع. این دوتا عکس از آلبوم همون سالهاست. صبح یک روز ماه رمضان. فک کنم مدرسه یه تغییراتی کرده باشه الآن.
▫ محمّدحسین فروغی: عالی. دست شما درد نکنه💐
▪ علی قنبری بیدگلی: 🙏 قربان شما.
▫ روحالله فروغی: شاید به یاد داشته باشید که پاتوق آقای امجد هم بود. بعد از نماز صبح و زیارت میآمد وسط حیاط مدرسه و معرکهای برپا میکرد. به همان شیوهٔ خودش هم اشعاری را میخواند و دم میگرفت.
▪ علیرضا صادقی: الحمد للّه حالشان خوب است و همچنان به لطف و محبّت به طلّاب مشغول. آقای ابوی* میفرمودند: حوزهٔ علمیّه را باید کاظمیّین اداره میکردند: آقای کاظمیِ مدرسهٔ امام صادق مشهد و آقای کاظمیِ مدرسهٔ رضویّهٔ قم.
▫ علی قنبری بیدگلی: و ما أکثر التّشابه بینهما ... .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مراد، مرحوم آقا شیخ مهدی صادقی - از مدرّسین مدرسهٔ امام صادق - است که اندکی پیش به رحمت الهی واصل شدند.