✍🏻 ابوالحسن احتشامی

«هم قدّش، هم محاسنش، و هم موی سرش کوتاه است. با آن‌که بیش از شصت و سه سال از عمر مبارکش می‌گذرد، هم چشم و هم دندان‌های خود را حفظ کرده است. هنوز هم هنگام مطالعه، عینک به چشم نمی‌گذارد و از هیچ‌یک از اندام خود احساس ناراحتی نمی‌کند.

در منزل، قلیان نی‌پیچ او ترک نمی‌شود، و در خارج از خانه گاهی سیگار می‌کشد. به چای و قهوه بی‌نهایت علاقمند است و تا نیمه‌شب باید سماورش از آب و آتش نیفتد.

وی از استادانی است که بین شاگردان و دانشجویانِ خود، محبوبیّت به‌سزایی دارد و با آن‌که هیچ‌گاه به هیچ‌یک از شاگردان مستعد و باهوش خود بیش از نمرهٔ ۱۴ نمی‌دهد، ولی چون تاکنون دیده نشده که به تنبل‌ترین و بازیگوش‌ترین دانشجویان نیز کمتر از نمرهٔ ۷ بدهد، از این‌رو تمام شاگردانش از ساعی و تنبل به او علاقه داشته و احترام و شخصیّت زیادی برای وی قائل‌اند.

در زندگی به عمامه‌اش بیش از هرچیز علاقمند است و به این جهت در زمان شاه فقید که دستور صادر شد تمام استادان دانشگاه به لباس متّحد الشّکل درآیند، او با نهایت رشادت و شجاعت، در مقابل این دستور مقاومت کرد و حتّی ترجیح داد کلاس درس را ترک گوید و عمامه از سر نگیرد. با این‌همه، استاد و مجتهد و فقیه روشنفکری است و با آن‌که از چند مرد بزرگ روحانی و مؤثّر، درجهٔ اجتهاد گرفته، دخترانش از خانه بدون حجاب بیرون می‌آیند و آزادانه به تحصیلات خود ادامه داده و مانند مردان وارد زندگی اجتماعی می‌گردند.

او بسیار بی‌آلایش و بی‌تکلّف زندگی می‌کند. اتاق او در خانه از سایر اتاق‌ها به سادگی ممتاز است و در لباس‌پوشیدن نیز این سادگی و بی‌تکلّفی را رعایت می‌کند. چنان‌که عبای کهنه‌ای را که از جوانی داشته، هنوز از دوش نینداخته و امروز با آن عبا که همواره اثر گِلِ زمستان بر دامانش دیده می‌شود، از کوچه و خیابان می‌گذرد.

تکیه‌کلامش بزرگوار است. و او جزوهٔ مخصوصی برای تدریس دارد که سالیان درازی است آن را بدون تغییردادن و کم‌وکسر کردن، حفظ نموده و کسی از مطالب آن سردرنمی‌آورد. و این جزوه بین دانشجویان دانشکدهٔ ادبیّات ضرب‌المثل شده است. مهم‌ترین امتیاز خاصّ این جزوه آن است که دارای صفت سهل و ممتنع [بودن] می‌باشد. به این معنی که هنگامی که استاد، آن را تفسیر می‌کند تمام شاگردان به خوبی مطلب آن را درک می‌نمایند؛ و چون در خانه به آن مراجعه می‌نمایند به اندازهٔ خردلی از آن درک معنی نمی‌نمایند. و از این‌رو شاگردان، مطالب تدریس او را به سحر و جادو تشبیه می‌کنند و عقیده دارند که این استاد بزرگوار می‌تواند چون ساحران، تسخیر روح نماید، و این جزوهٔ مخصوص را معجزه‌سان، دلیل ساحری خود سازد.

با آن‌که پیوسته در کلاس درس عمامه به سر دارد ، ولی معلوم نیست چرا هنگام امتحان، دستار از سر می‌گیرد و تا پایان امتحان، بی‌عمامه می‌نشیند.

وی در تدریس دارای سبک و سلیقهٔ شیرین خاصّی است. همیشه مدّت نیم‌ساعت جزوه می‌گوید و یک‌ربع ساعت به تفسیر و تشریح آن می‌پردازد و ماندهٔ ساعت را با بذله‌گوئی و ایراد مطالب شیرین و شیوا، شاگردان خود را سرگرم می‌سازد.

... باغچهٔ زیبای خانهٔ او غرق در گل و ریحان است و غالباً بعدازظهرها شخصاً به باغبانی و گُل‌کاری می‌پردازد. گل‌های شمعدانیِ استاد، معروف و ضرب‌المثل است، و هنگام عصر در کنار این گل‌های زیبا قلیان نی‌پیچ به زیر لب می‌نهد و به تفکّر در مبحث اصالت وجود می‌پردازد.

به ترشی بیش از شیرینی علاقمند است و مخصوصاً میوه‌های ترش‌مزه را به حلویّات ترجیح می‌دهد. با این‌حال از تناول مربّا و حلوا نیز روگردان نیست و به مصداق المؤمنون حلویّون، به موشکوفی و شله‌زرد ارادت می‌ورزد، و در دنبال آن یک لیوان بزرگ دوغ می‌نوشد. بهترین و گرانبهاترین هدیّه برای او یک کاسه ماست است و در توصیف جمال بی‌مثال آن پیوسته می‌فرماید:

▪️ بردار ز روی ماست سرپوش
تا از سر سفره برجهم توش!

▫️ گر ماست نهند نام مرغی
یک لقمهٔ ماست بی پر و پوش

▪️ گویند که ماست آورَد خواب
من معتقدم که می‌برَد هوش!

و به همین علّت، تابستان‌ها به دماوند می‌رود تا از لذّت ماست‌های طبیعی لار بهره‌ور شود».

📚 (شکوفه‌های ذوق و ادب، ص۲۳ - ۲۵)

«وی تا نیمه‌شب به مطالعه و تحریر می‌پردازد و هیچ‌گاه از نیمه‌شب زودتر به بستر نمی‌رود و بامداد قبل از طلوع آفتاب ترک بستر می‌گوید و به گردش در باغچهٔ خود می‌پردازد و دست به طرّه‌های زلف گل‌های شمعدانی می‌کشد.

... او از مجتهدین معدودی است که به یک زن اکتفا کرده و گرد زن‌های متعدّد صیغه و عقدی نگشته است. او پس از آن‌که در حدود سال ۱۳۳۹ قمری هجری به تهران مراجعت نمود، ازدواج کرد و از آن زن دارای چهار فرزند – دو دختر و دو پسر – گردید که به مدارس جدید رفته و به بهترین وجهی تحصیل کرده‌اند. و بزرگترین فرزند او نصیر، امروز در وزارت خارجه مشغول کار و انجام وظیفه می‌باشد.

این استاد محضری بسیار گرم و شیرین، و در سخنگوئی ملاحت و جذّابیت خاصّی دارد و همواره سخنانش را با اَمثال و حکایات درهم‌آمیخته، و با افسانه و بذله، توأم است. آهنگ صدایش دلنشین و گیرا و لبخندش گرم و شیواست.

حکایت دلکشی از ایّام تحصیل خود در نجف به خاطر دارد که غالباً برای دوستان و آشنایانش چنین نقل می‌کند:

هنگامی که در شهر نجف مشغول تحصیل علوم منقول و فقه و اصول بودم، کم‌کم بر اثر جنگ بین‌المللی اوّل، وضع معیشت بر طلّاب علوم تنگ شد و وجوه کافی به نجف نرسید. اتّفاقاً یکی از راجه‌های ثروتمند هندوستان، برای بازدید مدارس قدیمه به نجف آمد و به هر مدرسه که رفت، به طلّاب مقداری زیاد پول ایثار کرد.

تا این‌که نوبت به مدرسهٔ ما رسید. در بین رفقا و طلّاب هم‌مدرسهٔ ما مردی بود که ادّعا داشت سال‌ها در هندوستان به سر برده و به زبان اردو به خوبی آشناست. ما خیال کردیم که اگر این طلبه، زبان ما قرار گیرد و از طرف طلّاب مدرسهٔ ما خیرمقدم گوید، از آن نظر که به زبان اردو سخن می‌راند، تأثیر هم‌زبانی، کار خود را می‌کند و طلّاب این مدرسه بیش از دیگران در این موقع سخت و بحرانی از فضل و بخشش راجهٔ هندی متمتّع می‌شوند. از این‌رو از چند روز قبل از بازدید، ما، قوت لایموت از دهان خود گرفته و در طَبَق اخلاص نهاده و به آن طلبه تقدیم داشته و منتظر بودیم در مقابل این گذشت، بهرهٔ فراوان و سود سرشاری برده و به وجه شایسته‌ای از اِنعام و اِکرام آن مرد برخوردار گردیم.

پس از دقیقه‌شماری‌ها روز موعود فرا رسید و راجه با طمطراق کامل وارد مدرسه شد و ما هم طلبهٔ اردوزبان را مقدّم داشته و از او خواستیم آنچه ز مرد و مردی دارد کار بندد. طلبه، قسمتِ اوّلِ برخورد یعنی سلام و تعارف را به خوبی انجام داد و پس از آن‌که راجه دانست در بین طلّاب نجف، مردی نیز یافت می‌شود که زبان هندی می‌داند، گُل از گُل رویش بشکفت و مترجمش را مرخّص کرد و شروع به سؤال و پرسش نمود. ما دیدیم که قهرمان زبان‌دان مدرسهٔ ما فقط گاهی به سر جواب مثبت و گاهی پاسخ منفی می‌دهد و پس از چند دقیقه، کار به جائی کشید که چون میخ بر جای خود ثابت ماند. رنگ از روی ما پرید و نفَسِ ما به شماره افتاد. زیرا کم‌کم دیدیم راجهٔ هندی متغیّر و عصبانی شده و با تندی و شدّت سخن می‌راند و چند لحظهٔ بعد بی‌آن‌که کمکی به ما بکند، مدرسه را ترک گفت، با خشم و غضب خارج شد.

ما که از چند روز قبل شکم خود را برای اکرام راجهٔ هندی صابون مالیده و از هر نوع کمکی به طلبهٔ مزبور مضایقه نکرده بودیم، چنان از جا دررفتیم که وصف نتوان کرد، و چون از او ماجرا پرسیدیم، گفت: من از زبان هندی فقط سلام و علامات آری و نه را آموخته بودم و در حین مکالمه کار به جائی رسید که باید جواب می‌دادم و چون از پاسخ‌دادن عاجز ماندم، راجه تصوّر کرد او را مسخره کرده و دست انداخته‌ام. از این‌رو با عصبانیّت از در خارج شد.

دلسوزی و تأثّری که از این واقعه به استاد ما دست داد هنوز از خاطرش نرفته و غالباً با بیان شیرین به توصیف آن می‌پردازد.

استاد ما کارهای شیرین و خوشمزه نیز دارد. از جمله نقل می‌کنند: وقتی، در یکی از امتحانات کتبی از دانشجویان خود، موضوع هیولی و صورت را سؤال کرد، و دانشجو چون آن را نمی‌دانست در دو صفحهٔ تمام نگاشت: هیولی ... (سه نقطه)، صورت ... (سه نقطه). و چون ورقه به دست استاد افتاد، درزیر آن نوشت: صفر ... (سه نقطه) سیّد محمّدکاظم ... (سه نقطه)، عصّار ...(سه نقطه)!».

📚 (شکوفه‌های ذوق و ادب، ص۲۵ - ۲۶)